سایت مقالات فارسی – نقش تقریبی صوفیان ایرانی قرن هفتم با تاکید بر نظرات مولانا۹۲- قسمت …

گفت موسی با که هستت‌ای فلان
این زمین و چرخ از او آمد پدید
خود مسلمان ناشده کافر شدی
پنبه‌ای اندر دهان خود فشار
آتشی‌اید بسوزد خلق را
وز پشیمانی تو جانم سوختی
پافتاد اندر بیابان و برفت
بنده‌ی ما را ز ما کردی جدا
نی برای فصل کردن آمدی
در حق او شهد و درحق تو سم
از گران جانی و چالاکی همه
بلکه تا بربندگان جودی کنم
ما درون را بنگریم و حال را
این خطا از صد ثواب اولی‌تر است
عشق را دریای غم غمناک نیست
دیدن و گفتن به هم آمیختند
در بیابان در پی چوپان دوید
گفت مژده ده که دستوری رسید
هر چه می‌خواهد دل تنگت بگوی[۱۰۲]

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.

۴ـ۱۰ـ تساهل و تسامح درنگاه مولانا
تساهل به معنای آسانگیری، گذشت، مدارا و با مهربانی رفتار کردن است. شیوهای که عارفان و صوفیان واقعی در ازای تاریخ فکرخود در برخورد با عقاید مخالفان خویش پیش گرفتهانـــد.
صوفیان تساهل و تسامح را رمزآسایش جان و روان انگاشتهاند و همواره بر این اصل پافشاری کردهاند. اینکه صوفیان راههای رسیدن به خدارا «به عدد هرذره موجودات»دانستهاند و «الطرق الی الله (را) به عدد انفاس خلایق» نشان دادهاند که در نهایت همه به حضرت حق ختم میشود. خودگویای پایبندی آن‌ها به اصل تسامح و بردباری و مهربانی با دیگران اســت.
این مرام آنچنان که صوفیه خود اعلام کردهاند ریشه در آموزههای مترقی اسلام دارد. دینی که درآن اکراهی نیست «لااکراه فی الدین» و پیامبرش از طرف خدا مورد خطاب و عتاب قرا میگیرد که: «لست علیهم بمسیطر» و درآن انسان‌ها دعوت می‌شوند تا باحکمت و موعظت با همدیگر رفتار کنند: «ادعوا الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه و جادلهم بالتی هی احسن»دینی که منشور رفتاری پیامبرش با کافران و معاندان «لکم دینکم ولی دین»اعلام میشود. صوفیان این آموزهها را سرمشق زندگــی خـویـــش می‌دانند و خلاف اعمال و نظرات پارهای از ارباب دین و فقاهت، که گاه عرصه را برمخالفان سخـــت تنــگ کردهاند وآنان را با چماق تکفیر و تفسیق، طرد و رد ومنع فرمودهاند. اینان همیشه مردم و پیروان خود را به سلم و سازش و گذشت سفارش کردهاند.
در حوزه تفکردینی اسلام، صوفیان و عارفان راستین بیش از فرقههای دیگر در تصفیه اخلاق بشر موثر بودهاند؛ و بیشترین تلاش خود را مصروف انسان سازی و از میان بردن جهل و تعصب کردهاند. طایفهی صوفیان و عارفان جهاد با نفس و خودسازی را از هر جهادی برتر شمرده، و غلبه بر خلق و خوی خود‌خواهی و خودبینی را بزرگ‌ترین پیروزی دانستهاند. و اگر گاهی و در جایی لغوی دیدهاند با کرامت از کنار آن درگذشتهاند که: «و اذامروا باللغو مروا کراما» درحقیقت این مرام و توصیه صوفیه بوده است، که نخواستهاند بر عقیده دیگران قید و بند گذاشته شود، و دهان دیگران بسته بماند. چرا که تجربههای تاریخی نشان داده است که اگر اجازه دهم در جزییترین امور برعقیده دیگران قید و بند گذاشته شود، و رای و نظر کسی بر دیگری تحمیل شود، دیگران و دولتها نیز مجاز خواهند شد، باب آزادی را بر بندند، و قلمها را بشکنند. و این با اندیشهها و آموزههای عارفان و صوفیان در تعارض کامل بوده است. چرا که صوفیان مقصد و مقصودی جز خدا و وصول به ذات واحد مطلق نداشتند، و سعی آن‌ها همیشه این بوده است، تا باریشه کن کردن شهوات و حرص وطمع به آزادی کامل نایل شوند. در مبانی فکری آن‌ها این باور رسوخ داشت، که در دنیا و اهل دنیا واعمال و نیات مردم، جز خدا و مخلوق خدا و مشیت خدا چیزی دیگری را نمیتواندید؛ و چون چنین است، پس نمیتوان بر آن مشیت عیب گرفت؛ و جدال و عناد با مخالفان را پیشه ساخت. اقوال و اعمال صوفیه پر است از اموریکه ریشه در این فکر و اندیشه دارد. اگر ابوسعید ابی الخیر، آن روز که در روز یکشنبهای در «نیشابور به در کلیسایی رسید» و به دعوت جمله «یاران» وارد کلیسا شد، و مقربان همراهش خدر حضور ترسایان «آیتــی» بر خواندند؛ و آنان را وقت خوش گشت و بگریستند. بلند شد و از کلیسا بیرون آمد، و در جواب اعتراض گونهی کی از یاران خویش که گفت: «اگرشیخ اشارت کردی جمله زنارها باز کردندی» میگوید: «ما ایشانرا زنار بر نبسته بودیم تا بازگشاییم» نمیتواند انگیزهای جز آموزههای عارفانه و صوفیانه داشته باشد. نیز وقتی عبدالله ابن طاهرآزدی میگوید که: «در بازار بغداد با یک تن یهودی مخاصمه میکردم، بر زبانم گذشت که به آن یهودی گفتم، ای سگ! در آن دم حسین بن منصور حلاج از کنار من گذشت نگاهی خشمآلود بر من افکند و گفت: سگ خویش را از عوعو باز دار و به تندی رفت»آیا نشان از این گونه تربیت صوفیانه ندارد؟ و اگرحلاج میگوید: «که یهودیت و نصرانیت و اسلام وادی ان غیر از آن همگی القاب مختلف و اسامی گوناگون است، برای مقصد و مقصودی که اختلاف و تغییر نمیپذیرد» میتواند مبنایی غیر از تربیت عرفانی داشته باشد؟
اگر«عرفی»شاعر به مردم توصیه میکند که آنچنان با نیک و بد سر کنند که بعد از مردن، مسلمانان با آب زمزم بشویند و هندوان ویرا بسوزانند. آیا انگیزهای غیراز انگیزههای رفیع عارفانه داشته است؟

چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند