نقش تقریبی صوفیان ایرانی قرن هفتم با تاکید بر نظرات مولانا۹۲- قسمت ۳۴

کف دریاست صورت‌های عالم
دلم کف کرد کین نقش سخن شد
برآ ای شمس تبریزی ز مشرق
ز کف بگذر اگر اهل صفایی
بهل نقش و به دل رو گر ز مایی
که اصل اصل هر ضیایی[۱۰۱]

در صدر اسلام، مدینه النبی، الگویی از جامعهای است که هر کس با هر اعتقادی که دارد در آن زندگی میکند و چارچوب رفتاریرا که توسط بهرهی غالب و حاکم تعریف میشود، رعایت مینماید ولی در چارچوب زندگی فردی یهودی، یهودی است و مسلمان، مسلمان. داستان اختلاف حضرت علی (علیه‌السلام) با یهودی در باب زره، مؤید همین تساوی معرفتها از منظر معرفت شناسی درجه دوم است و در قرآن کریم نیز آنجا که میفرماید: «قل یا ایها الکافرون لا اعبد ما تعبدون… لکم دینکم ولی دین»کفار را مورد خطاب قرار میدهد ولی در انتها، نمیفرماید لکم کفرکم بلکه میفرماید «لکم دینکم» کفر را دین آنان میخواند و این به معنای به رسمیت شناختن «نگاه» هاست و نه به معنای به رسمیت شناختن حقیقتها، چرا که قرآن بیش از یک حقیقت را به رسمیت نمیشناسد و مسیر آن را با «الف و لام معرفه» شناسایی میکند: «الصراط المستقیم» اما از راههای ناشناس دیگری سخن به میان میآورد. «صراطاً مستقیماً». اختلاف بین صراطهای مستقیم، اختلاف بین حق و باطل نیست بلکه اختلاف «نظرگاه» است که بین انبیا نیز بوده و ریشه در ذو مراتب بودن آنها دارد:تلک الرسل فضّلنا بعضهم علی بعضهم حقیقت یکی بوده که سه یا چهار پیامبر از سه یا چهار منظر به آن نگریستهاند و عبارتشان متفاوت گشته عبارتنا شتّی و حسنک واحد.
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا
حال که یکی از ادیان، وارث تجارب دینی ادیان پیش از خود بوده، می‌توان متوقع بود لامحاله نگاه کاملتری به حقیقت داشته باشد. اما کاملترین نگاه نیز باز نگاهی مطلق نمیتواند باشد و این نتیجهای است که مولانا در پایان داستان ارائه میدهد:
چشم حس همچون کف دست است و بس نیست کف را بر همه او دسترس
درست است که کف جایگزین چشم گشته، اما مادام که منظر، حسی و تجربی باشد، حتی کاملترین نگاه، نگریستن به فیل در تاریک خانه است و حمد و تسبیح و توصیفی که از این منظر برخیزد به ناچار آغشته به تشبیه خواهد بود، زیرا کسی نیست که بتواند حقیقت مطلق را جدای از قالب انسانی خود آن چنان که هست و لایق اوست، بشناسد و توصیف کند (ما عرفناک حق معرفتک)
هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافرجام آن چوپان شناس
پس در پلورالیسم مولانا، اختلاف معرفت‌ها در یک دین، ناشی از اختلاف برداشت‌هاست؛ چون تعبیرها و تفسیرهای مختلف داریم و چون دست مان پر است و چندین لایه از حقیقت در اختیار داریم، پلورالیسم شده‌ایم:
بل حقیقت در حقیقت غرقه شد زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد
اگر این بیان را برنتابیم و جزم اندیشانه معرفت ایمانی و فردی خود را در جایگاه معرفت اجتماعی خود بنشانیم و خود را به واسطه فهم و معرفت مان، اهل هدایت و بهشتی تصور کنیم و دیگران را اهل ضلال و جهنمی، حاصلی جز نزاع و کشمکشی بی حاصل، همچون منازعت یاران در باب انگور یا فیل در تاریکی نخواهیم داشت.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
۴ـ۹ـ داستان موسی و شبان
در داستان موسی و شبان مولانا در قالب تمثیل بیان می‌کند که باید با در نظر گرفتن سطوح مختلف فکری افراد به دنبال وصل و اتحاد بود.
حضرت موسی (علیه‌السلام) در راهی که میرفت چوپانی را میبیند که او به دنبال کسی میگشته. چوپان نالان به دنبال گمشده خود میگرید. توکجایی؟من بندهات هستم. من عبدت هستم. توکجایی تامن بتوانم بندگی مرا نشانت دهم. به موقع چارقدت را اگر پاره شده بدوزم. موهایت را نوازش کنم. چوپان به دنبال گمشده خود درخیال تمام دارایی‌اش را که بزهای زیادی بود، قربانی‌اش می‌کند. هنگام شب برایش رختخواب پهن میکند و دست‌هایش را که از فرط کار زخم شده میبوسد. پاهایش را که براثر راه رفتن درکوه و دشت خسته شده، میمالد تا التیام برخستگی او باشد.
موسی پنداشت چوپان این‌ها را بیهوده میگوید. ازاومیپرسد: تو با کیستی؟به دنبال چه کسی هستی که این‌گونه به عجز و ناله افتادهای؟
چوپان ساده دل که نمیدانست موسی کیست که او را هشدار میدهد، درپاسخ میگوید: من با آفریدگارم هستم، با او که این چرخ گردون را آفریده؛ باآفریدگار من و تو!
موسی ناراحت میشود و میگوید این کفر است و تو با این کار میخواهی تشکر کنی اما از راه راست خارج شدی.
به موسی وحی میرسد که چه میکنی؟تو پیامبری! تو آمدهای که انسانها را به طرف ما هدایت کنی. چرا او را که این چنین مرا ستایش میکرد، از من راندی! موسی تفکرمیکند و به دنبالش براه میافتد وچون او را می‌یابد به اومیگوید که خداوند را هرگونه که میخواهی ستایش کن.
نتیجه: انسان در هرمرحلهای باشد، باید مراقب خود باشد. حتی اگر از طرف خداوند مبعوث شده باشد، باید وصل را بر قطع مقدم بدارد.
موسی و شبان داستانی است که از آفرینش سخن میگوید. حکایتی است که از طریقه پرستش خداوند سخن میگوید.
موسی پیامبراست. از دنیای مادی جداست و با معنویات خداوند را شناخته است. مادیات را وسیله قرار داده است. شبان فردی است عامی و امی. او که با گوسفند و کودکش سر و کار دارد، او که هنگام گرسنگی به طرف سفره نان میرود، هنگام احساس آشفتگی به طرف شانه میرود؛ و آن هنگام که در بیابان میگردد، کفش به پا میکند تا خار به پایش نرود. وقتی کودکش بیمار می شود، برآن است.تا او را بهبود بخشد؛ تلاش میکند. موسی برای راهنمایی من و او آمده است. به او میخواهد خدا را بفهماند. به دور از توجه به علایق و ارزش‌های زندگی عامه مردم او را به یگانگی خدا متوجه میکند. به او میگوید کسی که خالق این‌هاست، نمیتواند خود نیازمند این‌ها باشد. میگوید: من و تو که مادی هستیم، به این چیزها نیازمندیم. آشفتگیام را، موهای پراکنده‌ام را با شانه آرایش میکنم. او زیباست و مبرا. به هوش باش! آشفتگی دل را تنها با یاد خدا میتوان آلایش کرد.
چوپان ساده دل ضجه میزند. شیون میکند و ناله سر میدهد. از نفهمی و نادانیاش جامه میدرد و سر به بیابان میگذارد.
تو با این حرف‌هایی که میزنی،تمام عالم و هستی را نابود میکنی. کفش و لباس و پیراهن برای من و تو است که جسم مادی داریم. خواب مال من و توست، تا لحظهایی از گناه کردن؛ بیاساییم. اگر تو فکر میکنی که خدا این‌ها را آفریده، پس چگونه میتوانی این‌ گونه گستاخی کنی و برای او همین‌ها را نیاز بدانی؟ بخواهی توهم که بندهی اویی، برای او فراهم کنی!
مولوی در جایی از آیات خداوند، آیات قرآن، نشانی میآورد: او نه زاییده و نه زاده شده است. میگوید او خود این‌ها را آفریده است.

برای دانلود فایل متن کامل پایان نامه به سایت ۴۰y.ir مراجعه نمایید.