نقش تقریبی صوفیان ایرانی قرن هفتم با تاکید بر نظرات مولانا۹۲- …

بنابراین، عرفان مولوی برای بسیاری از پیروان ادیان و مذاهب دیگر نیز از جذابیت خاصی برخوردار گردیده است. در جهانبینی مولانا، طبیعت، انسان و خدا به مثابه واحدی به هم پیوسته مطرح میشوند. از دیدگاه وی، طبیعت زنده است و فقط شامل اشیا محسوس و طبیعی و ارگانیک نمیشود. عرفان، جهان را انباشته از گوهر خداوند و ثمرهی تجلی او، و فیضان او میداند. بنابر همین برداشت و بریدن از دوگانگی و غرق شدن در وحدت وجود، مولانا، خویش را بالاتر از همه ادیان، اندیشهها و اقلیمها، و به مثابه عنصری وابسته به همین واحد به هم پیوسته می‌داند و با صراحت می‌فرماید:

منبع فایل کامل این پایان نامه این سایت pipaf.ir است

چه‌ تدبیر‌ای مسلمانان‌ که‌ من‌ خود را نمی‌دانم
نه‌ شرقی‌ام‌ نه‌ غربی‌ام، نه‌ علوی‌ام‌ نه‌ سُفلی‌ام‌
نه‌ از هندم‌ نه‌ از چینم‌ نه‌ از بلغار و مغسینم
نشانم بی نشان باشد، مکان لا مکان باشد
دویی را چون برون کردم، دو عالم را یکی دیدم
نه‌ ترسا نه‌ یهودی‌ام‌، نه‌ گبر و نه‌ مسلمانم‌ نه‌
زارکان طبیعی‌ام،‌ نه‌ از افلاک گردانم‌ نه‌ از ملک عراقینم، نه‌ از خک خراسانم نه تن
باشد، نه جان باشد که من خود جان جانانم یکی بینم، یکی جویم، یکی دانم، یکی خوانم[۵۹]

شووان از متفکران غربی میگوید:مولوی کاملاً به همراهی و هماهنگی و همزیستی ظاهر و باطن توجه دارد؛ هدف نهایی دین، هدایت انسان به سوی خدا است و برای رسیدن به این مقصود، شریعت لازم و ضروری است، چون تنها از راه شریعت است که طریقت ممکن و متجلی می‌شود. در این عالم، طریقت بدون شریعت، نه متجلی می‌شود و نه محفوظ می‌ماند و نه فایده‌ای در بر خواهد داشت. اما بدون طریقت نیز دین محدود به جنبه‌های ظاهری می‌شود. ابزار لازم را برای ارائه طریق به کسانی که واقعاً و ماهیتاً در چنین حالتی دین. اهل طریقت هستند.[۶۰]
مولوی غالباً به یگانگی ادیان اشاره کرده است و چند داستان وی در نشانه آن‌هاست که از نظر او محتوای درونی ادیان وحی شده، «فیه ما فیه» و «مثنوی» البته که برتر از شکل ظاهری آن‌ها است، یکی است.[۶۱]
مولانا تعدد ادیان را در این عالم، گریز ناپذیر می‌داند:
گفتم آخر این دین کی؛ یک بوده است، همواره دو و سه بوده است، شما دین را یک، چون خواهید کردن؟ یک آن جا شود؛ در قیامت، اما این جا که دنیاست ممکن نیست، زیرا این جا هر یکی مرادی است و هوایی است مختلف. یکی این جا ممکن نگردد، مگر در قیامت که همه یک شوند و به یک جا نظر کنند و یک زبان شوند.[۶۲]
کثرت ظاهر و وحدت باطن‌ است که می‌توان آن را «وحدت وجود» یکی از اصول‌ جهان‌ بینی عرفانی، اصل محور تفکر و نگرش عرفانی است. از نظر عرفا وجود، از هر جهت واحد و بسیط مطلق است و هیچ کثرتی در آن نیست، نه کثرت طولی و نه کثرت عرضی، نه کثرت به شدت و ضعف و نه به غیر شدت و ضعف، حقیقت وجود منحصراً واحد است و آن حقیقت واحد، چیزی جز خدا نیست، غیر خدا و غیر حق، هر چیزی که هست، وجود نیست، بلکه نمود و ظهور است.
او اساساً وحدت‌گراست و ما را دعوت به وحدت‌گرایی می‌کند، تا جایی که مثنوی را دکان وحدت خود می‌نامد:

نیز مثنوی ما دکان وحدت‌ است غیر واحد هر چه بینی آن بت است

بدین جهت مولانا بر مبنای وحدت خود، می‌کوشد تا کثرت ظاهری ادیان و مذاهب و شرایع را به یک وحدت باطنی بازگرداند، و این کوشش او در برخی داستان‌های مثنوی، دیده می‌شوند: