نقش تقریبی صوفیان ایرانی قرن هفتم با تاکید بر نظرات مولانا۹۲- …

که در او گردد خردها جمله گم
جز خدای بی نظیر بی ندید[۴۹]

مولوی جز به چهار باطن از قرآن اشاره نکرده، خردها را در بطن سوم حیران و سرگردان میبیند و بطن چهارم را مخصوص خدای یگانه میداند و این در حالی است که بطن اول و دوم برای بشر باقی مانده است.
۳ـ۹ـ۴ـ تأثیر تفکرات مولانا در شرق و غرب
این حقیقت که مولانا نه تنها در میان همکیشان مسلمان خود، بلکه در میان مسیحیان و یهودیان قونیه محبوب بود و مقام والایی داشت، به معنای نقش آینده وی در گفتوگو میان ادیان تعبیر میگردد. همچنین بر اساس منابعی که در دست است، روشن گردیده که مولانا با روحانیون یونانی که در آناتولی مرکزی از مدتها قبل فعالیت مینمودند در ارتباط و رفت و آمد بوده است. چنین به نظر میرسد که در زمان حیات و نیز بلافاصله پس از مرگ مولانا، گستره فکری و دیدگاه وی در نواحی که دوستدار ادبیات فارسی بوده و از آن استفاده میشده، اشاعه یافته بود.
این اشاعه در نواحی هندوستان بارزتر و آشکارتر از نواحی دیگر بود و این امر که یک عارف هندی به نام علی کلکتهای به قونیه آمده و آنجا با پسر سالمند مولانا به نام سلطان ولد ملاقات نموده، حقیقت دارد. وی یک نسخه از مثنوی را با خویش به هند میبرد. این امر را نمیتوان ثابت کرد. ولی حقیقت این است که مثنویهای کوتاه بوعلی قلندر به سبک و روان مثنوی معنوی نوشته شده و در واقع دیدگاه و تفکر ساده شده مولانا میتواند قلمداد شود. بدون شک طرز تفکر موجود در مثنوی در زمان حیات سلطان ولد یعنی ۱۳۱۲ سال قبل در شبه جزیرهی هند، شناخته شده بود. پس از آن شاهد تأثیرات دائم اشعار مولوی در شبه قاره هند میباشیم و این تأثیرات به قدری عظیم است که یک وقایع نگار هندو در قرن ۵ گزارش میدهد که برهمن مقدس هم مثنوی رومی را مطالعه میکند. بنابراین اشاعه و گسترش تفکر مولوی در شبه قاره هند کار سهلی بود و زمانی که مولوی در مثنوی خویش آواز نی را میآورد:

دانلود متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir

بشنو از نی چون حکایت میکند از جدایی‌ها شکایت میکند[۵۰]

آنگاه بنگالیها آن را انعکاسی یا مقایسهای با فلوتی که گریشنا با اشتیاق مینوازد، میبیند.
فلوت، به عنوان یک آلت موسیقی معنوی و عرفانی هر دو در سنت زنده است و هنوز هم استفاده میشود. از سال ۱۵۰۰ م. به بعد مثنوی و قسمتهایی از دیوان شمس روز به روز در شبه قاره هند شناختهتر میگردد.
در عهد مغول در فاصله سال ۱۵۲۶ م تا اواسط قرن نوزدهم شاهد تأثیرات روزافزون تفکرات مولانا در ادبیات هندی و فارسی و پس از آن در ادبیات اردو میباشیم. در دوران مغول به خصوص پس از اکبر شاه و در دورهی شاه جهان، تعداد زیادی از مفسران مذهبی وجود داشتند. شاهزاده جهان آرا،دختر شاه جهان نیز به تعدادی از عالمان مأموریت داد تا درباره مثنوی تفسیرنویسی نمایند. در قرون ۱۷ و ۱۸ نمیتوان هیچ آثار منظومی را در ادبیات فارسی یافت که در آن اثری از مثنوی نباشد. این نکته نیز بسیار مهم است که حتی در ادبیات عامیانه نیز پژواک تفکرات مولانا به چشم میخورد. بر اساس میراث فرهنگی موجود در سند در قسمت جنوبی پاکستان امروز که از سال ۷۱۱ م. تحت حکومت اسلام درآمد، مثنوی به طور دائم مطالعه میشده است.
در قدیم نیز در مناطق مسلمان نشین چنین گفته میشد که عارفان بزرگ در کتابخانههای خویش این سه کتاب را حتماً دارا هستند، یعنی قرآن، مثنوی و دیوان حافظ این سه کتاب به شکلی استاندارد و سنتی نزد همه عارفان قرن ۱۸ در ایالت سند نیز یافت میشد. در تمامی آثاری که به صورت نثر در سند و پنجاب نوشته شدند، مثنوی مولانا نقش بسیار عمیقی را ایفا نمودهاند.
اما میتوان نقشهای بسیار مهمتر مثنوی و کلیه اشعار مولانا را مشاهده کرد. محمد اقبال به مقدار زیاد، متأثر از مولانا بوده است و در قبال وی احساس مسئولیت مینماید.
تفسیر و شرح مثنوی قبل از هر جا در ترکیه آغاز گردید. دانشمندان و عالمان ترک و نیز بوسنیایی بیش از همه در این زمینه سهم دارند و یکی از مقاصد آن‌ها این بود که این اثر را برای کسانی که به زبان فارسی آشنایی نداشتند در دسترس قرار دهند. میل ارائه و تفسیر آثار مولانا به زبان ترکی از دورهی جمهوریت به بعد افزایش یافت.
انگلیسیها قبل از همه مولانا و آثارش را پذیرفتند و این پذیرش از طریق ترجمههای کامل و یا بخشهایی از مثنوی بوده است. در آلمان نیز همواره خلاصههایی از آثار مولوی نوشته شده از جمله توسط «گنورک روزن» که بر اساس ترجمه کتاب اول مثنوی انجام گرفت و این کار توسط پسرش فریدریش روزن در سال ۱۹۱۳ م. دنبال گردید.
ولی پس از پایان جنگ جهانی اول گسترش و اشاعه مولانا و آثارش در اروپای مرکزی به شکلی جدی به جریان افتاد. در این مقطع زمانی که همه سعی در فهم و درک مولانا دارند. «مارتین بوبر» میگوید که دو دانشمند سوئدی و روسی ترجمههایی از این آثار را انجام داده و پس از آن در جمهوری دموکراتیک آلمان (آلمان شرقی سابق) بعضی از آثار مولانا را به عنوان نماینده فلسفه دیالکتیک معرفی نمودهاند.
نیکلسون ترجمه و تفسیر خوب از مثنوی را انجام داده است؛ وی در عین حال آثار کوچکی درباره «رومی» تألیف نموده و جانشین وی آرتور جان آبری فعالیت‌های استادش را ادامه داد و داستانهای مختلفی از مثنوی، اشعار و رباعیات را به زبان انگلیسی ترجمه نمود.
رومی در این میان تبدیل به یک سمبل فرهنگی گردیده است طوری که نام وی بر سر زبانهاجاری است. از جانب دیگر مولوی نیز در میان مردم بسیار محبوب گردیده است، به خصوص از سال ۱۹۵۴ که گارد قدیمی قونیه در انظار عمومی وارد گشت و پس از آن همواره مردم بیشتری به جمع دوستداران مولانا میپیوندند و گروههای دوستداران مولانا در همه جا وجود دارند و در آمریکا نیز محلی به نام مرکز مولانا برپا گردیده است.
به هر حال نام مولانا، نامی آشنا بوده و بسیاری از جنبش و جماعات مشتاق وی، نام مولانا را در غرب شناسانده‌اند.
چنانچه ملاحظه شد زندگی تک تک عارفان و صوفیان قرن هفتم مشحون و مملو از معارف تقریبی است، با نگاهی به آثار این صوفیان مطالب و اشعار فراوانی را در خصوص تقریب می‌توان یافت.
فصل چهارم: عناصرفکری موثر صوفیان بر تقریب مذاهب
۴ـ۱ـ مقدمه
در این فصل به جایگاه تقریب در دیدگاه صوفیان پرداخته شده است، به دلیل جایگاه مهم عشق در عرفان به این مفهوم پرداخته میشود. سپس به تقریب و جایگاه آن در اندیشه مولانا و نقش دیدگاه‌های وی در تقریب بین مذاهب پرداخته شده است.
۴ـ۲ـ انتساب سلسله های صوفیه به حضرت امیرالمومنین (علی علیه السلام)
یکی از اصول اصلی و بدیهی عالم تصوّف این‏ است که مشایخ تصوّف و عرفان، رشتهی اجازهی خود را در امر طریقت به آن حضرت و از ایشان به پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌ و آله) برسانند. تقریباً همهی سلسلههای صوفیّه چه آن‌هایی که صراحتاً شیعه هستند مثل نعمت الهیه و ذهبیه و چه آن‌هایی که‏ مذهب فقهی ایشان صراحتاً شیعه نیست و در زمانها یا مناطق تحت سلطهی حکّام و مرجعیت سنّی مذهب، ظاهراً و از نظر فقهی سنّی می‏نمودند. مثل سهروردیّه و شاذلیّه، اعتقاد و بلکه اصرار دارند که رشتهی اجازه‏شان به‏ علی (علیه‌السلام) می‏رسد. این انتساب یا غیر مستقیم و از طریق‏ دیگر ائمه می‏باشد. مثل سلسلهی«معروفیه»که‌امّ السلاسل تصوّف است و به واسطهی شیخ معروف کرخی به امام‏ رضا (علیه‌السلام) و از ایشان به حضرت علی (علیه‌السلام) می‏رسد؛ و یا مستقیماً به آن حضرت می‏رسد مثل سلسله کمیلیّه که از طریق‏ کمیل منتسب به حضرت علی (علیه‌السلام) است و فقط در این‏ میان سلسلهی نقشبندیه، آن هم در ایام متأخر است که‏ رشتهی اجازهی خود را از طریق ابوبکر نیز به پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) نسبت‏ می‏دهد. به این طریق که سلسلهی اجازهی خود را به بایزید بسطامی و از او به امام صادق (علیه‌السلام) و از او به قاسم بن‏ محمّد بن ابی بکر و از او به سلمان فارسی و از او به ابو بکر و بالاخره به پیامبر(صلیاللهعلیهوآله)می‏رساند. با این حال خود آنان به‏ چند طریق دیگر نیز سلسلهی خود را نقل می‏کنند که‏ نهایتاً همان طریق مشهور انتساب به حضرت علی (علیه‌السلام) مشهور به «سلسله الذهب» می‏باشد[۵۱].
یکی دیگر از اصول اصلی تصوّف این است که علم حقیقی، علمی لدنی است که از آدم تا خاتم استمرار داشته و سینه ‏به ‏سینه و یدا بید منتقل شده است. البته آن‏ علم به موجب حدیث کنت نبیّا و آدم بین الماء و الطّین اصالتاً از آن پیامبر خاتم (صلیاللهعلیهوآله) بود و به عاریه نزد آدم‏ تا اینکه به انتصاب الهی و به طریق وصایت معنوی‏ دست به دست از اوصیای آدم به پیامبر اکرم رسید و از ایشان به باب مدینه علم الهی علی (علیه‌السلام) و سپس به‏ دیگر امامان (علیهم‌السلام) انتقال یافت. عرفا از این علم‏ تعبیر به ولایت کرده‏اند و آن را باطن رسالت و جنبهی الی‏ الحقّی و مقام معنوی و دعوت باطنی و طریقت هر رسول‏ دانسته‏اند در مقابل جنبه الی الخلقی رسول (صلیاللهعلیهوآله) که مقام‏ ابلاغ احکام شریعت و دعوت ظاهری است. ولایت به این‏ معنی چون راجع به جنبه معنوی و الهی پیامبر می‌باشد، به اذن الهی است و ذوق و اجتهاد اشخاص در تعیین ولی‏ مدخلیتی ندارد؛ و گرچه مقام رسالت در نبی اکرم ختم‏ شد ولی مقام ولایت به موجب آیه شریفه: انّی جاعل فی‏ الارض خلیفه. و به موجب اینکه «ولی» از اسماء الهی‏ است که تعطیلی نمی‏پذیرد، دایمی است. به قول مولانا: