اميرالمؤمنين (×) عميق‌تر عمل مي‌کند ولو زبانش نرم‌تر است. وي ابتدا با کنايه و سپس با استناد به کلام خود اميرالمؤمنين (×) آشکارا خطا را به ايشان نسبت مي‌دهد. وي مي‌گويد:”بي‌شک [حسن بن علي] مي‌دانست که پدرش… بر جنگ با معاويه اصرار داشت در حالي که مردم حول معاويه اجتماع کرده بودند!”115
عبارت “اجتماع کرده بودند” يعني اميرالمؤمنين خلاف نظر اجتماع با معاويه جنگيد!
سپس مي‌گويد:
شيعيان روايت کرده‌اند که علي بن ابيطالب رضي‌الله عنه سروصدائي در سپاه خود شنيد پرسيد اين صداها چيست؟ گفتند: معاويه هلاک شده است. گفت هرگز! قسم به آنکه جانم در دست اوست تا وقتيکه مردم گرد او اجتماع کرده‌اند معاويه هلاک نخواهد شد. گفتند پس چرا با او مي‌جنگي؟ گفت: از آنچه بين من و خداوند متعال مي‌گذرد عذر مي‌خواهم!116
اکنون فيصل نور مي‌خواهد بگويد آنچه باقي مي‌ماند احاديثي است که شيعه از امام باقر (×) نقل مي‌نمايد که مي‌فرمايد “خداوند تبارک و تعالي مي‌فرمايد: هر رعيتي را در اسلام که از امامي اطاعت کند که منصوب از جانب خدا نباشد عذاب مي‌کنم، حتي اگر فردي با تقوي و نيکوکار باشد” وي مدّعي مي‌شود با توجه به استدلالات فوق اين احاديث ساخته و پرداخته راويان شيعي است.
فيصل نور براي تبيين ساختگي بودناين روايات (به زعم خود) مي‌گويد:
حسن بن علي رضي‌الله عنه را در حالي که [به عقيده شيعه] منصوب و منصوص خداوند عزوّجل است مي‌بينيم که با معاويه‌اي بيعت مي‌کند که امام منصوب از جانب خدا نيست واو فرموده ابو جعفر را مي‌داند- آنگونه که شيعه نقل مي‌کند-که فرمود: خداوند تبارک و تعالي مي‌فرمايد: هر رعيتي را در اسلام که از امامي اطاعت کند که منصوب از جانب خدا نباشد عذاب مي‌کنم حتي اگر فردي با تقوي و نيکوکار باشد.117
و به اين ترتيب فيصل نور ادعا مي‌نمايد که بر طبق عقايد خود شيعه نمي‌توانيم ملتزم به صحت اين روايات شويم زيرا در آن صورت بايد قائل شويم حسن بن علي که سيد جوانان اهل بهشت است در دوزخ الهي عذاب مي‌شود و قطعاً اين سخن سخن باطلي است پس بايد به کذب و جعل چنين احاديثي قائل شويم.
پس اگر شيعه فعل امام حسن (×) را حجّت مي‌داند بايد قائل شود به اينکه براي امامت نيازي به وجود نصّ نيست،زيرا معاويه هرگز منصوب از جانب خدا نبوده است.
اکنون به نقد و بررسي اين شبهه مي‌پردازيم.

پاسخ شبهه اول
خلاصه پاسخ :
صلح امام حسن واقعيتي مسلم در تاريخ است. اما اين صلح کاملاً از روي اکراه و به جهت حفظ کيان مسلمين بوده است. شواهد فراوان تاريخي از کلام خود امام گواه اين موضوع است.
اما اشتباه بودن جنگ اميرالمؤمنين با معاويه در کلام ابن تيميه صرفاً ادعايي است که پي‌درپي تکرار مي‌شود ولي دريغ از يک دليل. مستندات فيصل‌نور در اين زمينه هم نا کارامد و ضعيف است.

پاسخ تفصيلي:

فيصل نور وابن تيميه عمل تاريخي امام حسن (×) را به گونه‌اي در کنار جنگ اميرالمؤمنين قرار مي‌دهند که بتوانند از مغالطة “يا اين يا آن118” به خوبي بهره ببرند.
يعني به مخاطب القا شود که ياصلح حسن بن علي (×) با معاويه صحيح بوده است و يا جنگ علي بن ابيطالب با معاويه، و نمي‌شود با وجود چنين اختلاف فاحشي در عملکرد هر دو صحيح باشد! اما صحت چنين قضيه‌اي مبتني است بر اثبات مانعه الجمع بودن آن، در حالي که چنين نيست.
صلح و جنگ ائمه(+)؛ دو شيوه يک هدف
دو عمل به ظاهر متفاوت را بدون در نظر گرفتن شرائط اجتماعي و سياسي نمي‌توان الزاماً بر تضادّ عقيده عاملان آن يا تناقص رفتاري آن‌ها و در نتيجه صحت يکي و بطلان ديگري حمل نمود. مگر رسول خدا صلي الله عليه و اله و سلم در سال ششم هجري با مشرکين قرارداد صلح نبست؟119 مگر شخص ايشان در سال‌هاي قبل از همان صلح با همان مشرکين در بدر واحد و خندق و … به جنگ برنخاسته بود. اين تناقض ظاهري در رفتار پيامبر (*) را جناب فيصل نور و مخصوصا ابن تيميه چگونه پاسخ مي‌دهند؟ آيا اينجا هم مي‌خواهند تهمت جنگ طلبي و خطا کاري را نثار ساحت مقدس پيامبر(*) نمايند!؟
شايد گفته شود در مقابل پيامبر اکرم مشرکان بودند و در مقابل اميرالمؤمنين، معاويه به ظاهر مسلمان، وقياس اين دو با هم مع الفارق است؛ ولي چنين است زيرا مقام منافق نزد خداوند متعال پست‌ترين مقام‌هاست”ان المنافقين في الدرک الاسفل من النار”.(همانا منافقين در پست‌ترين جايگاه هاي جهنم هستند.)120
اضطرار واکراه امام مجتبي(×) براي صلح
و اما اينکه حسن بن علي (×) با معاويه جنگ تن به تن ننمود و او را به مبارزه نطلبيد121 امري است که نمي‌توان از آن ادّعاي رضايت قلبي حسن بن علي (×) را نتيجه گرفت زيرا چنين دليلي اخصّ از چنان مدعايي است.
شواهد فراوان تاريخي از سويي بيان کننده اعتقاد راسخ امام مجتبي(×) به نالايقي و فساد معاويه است واز سوي ديگر دال بر اکراه واضطرار امام مجتبي (×) بر صلح است.
در اينجا به پاره اي از اين مستندات اشاره مي‌گردد.
امام حسن(×) به معاويه نامه نوشت و در فراز پاياني چنين فرمود “و اگر همچنان بر نافرماني خود پاي به فشاري، مسلمانان را به سروقتت خواهم آورد و تو را به محاکمه خواهم کشيد تا خدا ميان ما حکم کند و او بهترين حکم کنندگان است”.122
در همين نامه حضرت به معاويه مي‌نويسد: “پاي فشاري بر باطل را رها کن و در بيعت با من همراه مردمان شو، که مي‌داني من نزد خدا، و نزد هر بنده با خدايي و نزد هر که قلب خداترس دارد به اين امر احقّ و سزاوارترم”.123
و همچنين در جاي ديگري از همين نامه بر شايستگي خود بر خلافت به عکس نظر فيصل نور تصريح مي‌کند و مي‌فرمايد “از خدا بترس و …در مورد خلافت با شايستگانش و آن که شايسته‌تر از تو به خلافت است در مياويز”124
امام حسن × در جاي ديگري از همين نامه نه تنها معاويه را شايسته خلافت نمي‌داند بلکه وي را فرزند دشمن‌ترين دشمنان پيامبر (*) مي‌نامد، وي را تهديد به ملاقات زود هنگام با پرودرگار و مکافات عمل مي‌نمايد، او را فاقد اهليت برخلافت خطاب مي‌کند و سفارش به تقواي الهي، ترک ظلم و سرکشي، حفظ خون مسلمانان مي‌نمايد و در ادامه او را به اطاعت و تسليم و ترک نزاع امر مي‌نمايد125. همة اين‌ها فقط در يک نامة امام حسن (×) به معاويه ذکر شده است.
اما براي اينکه نظر امام حسن (×) را درباره معاويه و صلح با او بيشتر بدانيم بايد به همان منابعي که جناب فيصل نور به آن‌ها استناد مي‌کند مراجعه نماييم.
آنگاه که براي تطهير معاويه حديثي را از قول امام مجتبي (×) نقل مي‌نمايد که فرمود “قسم به خدا معاويه از اين‌ها براي من بهتر است126” اما ادامه حديث را ذکر نمي‌کند! متن کامل حديث چنين است :
قسم به خدا معاويه از اين‌ها براي من بهتر است اين‌ها گمان مي‌کنند که شيعه‌ي من هستند، حال آنکه قصد کشتن مرا کردند، بار مرا غارت کردند مالم را گرفتند، قسم به خدا چنانچه من از معاويه عهدي بستانم که (به واسطه آن عهد) خونم ريخته نشود و در ميان اهلم در امنيت به سر ببرم بهتر است از آنکه اينان مرا بکشند و اهل بيت و خانواده‌ام خوار و ضايع گردند، قسم به خدا اگر با معاويه به جنگ برمي‌خاستم همين‌ها مرا دست بسته تسليم معاويه مي‌نمودند.127
در اين جملات امام (×) به خوبي بيان مي‌کند که ناگزير از دفع افسد به فاسد بوده است .يعني آثار زيانبار سياسي اجتماعي جنگ به مراتب زيان بارتر از صلح بوده است.به عبارت ديگر امام(×) چنين معتقد است ؛اگر صلح نکنم يا کشته مي‌شوم (بدون آنکه سودي به اسلام برسد)و باقيمانده نسل پيامبر(*) و اصحاب خالص او همگي از بين مي‌روند و يا خوار و ذليل و دست بسته تحويل معاويه داده مي‌شوم که باز هم به همان نتيجه خواهد رسيد.ولي اگر صلح کنم لااقل با عزّت جان خود و خانواده‌ام را حفظ کرده‌ام و به تدبير امور اسلام و مسلمين مي‌پردازم.
اما در ادامه خواهيم ديد چه مسائلي امام را وادار به پذيرش صلح نمود.
در سپاه امام(×) عده‌اي عثماني مسلک و طرفدار بني‌اميه بودند و در خفا به معاويه نامه نوشتند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن‌علي نزديک شود حسن را دست بسته تسليم او کنند و يا ناگهان او را بکشند128. مسعودي در مروج الذهب129 و شيخ صدوق در علل الشرائع130 نيز اين گروه خائن را نام مي‌برند.
دسته ديگر بقاياي خوارج بودند.آن‌ها هنگام بيعت با حسن بن علي (×) شرط کردند که با متجاوزان و گمراهان- يعني مردم شام- بجنگند، و آن حضرت دست از بيعت آنان کشيد و گفت بايد به شرط اطاعت کامل و پيروي بي‌قيد و شرط در جنگ و صلح بيعت کنند. آنگاه نزد برادرش حسين (×) آمدند و گفتند: دست بگشا تا با تو بيعت کنيم همان‌طور که با پدرت بيعت کرديم و به اين شرط که با متجاوزان و گمراهان شامي جنگ کني اما حسين (×) هم نپذيرفت و ناچار نزد حسن (×) برگشتند و با وي بيعت کردند.131
دسته ديگر شکّاکان بودند و دسته ديگر طمعکاران و آزمندان به غنائم و بعضي ديگر افرادي بودند که به پيروي از رؤساي قبائل خود به ميدان آمده بودند و انگيزه آنان از جهاد تعصّب قبيله‌اي بود نه جهاد في سبيل الله و عدّه‌اي هم شيعيان او و پدرش بودند شيخ مفيد از همه اين‌ها نام برده است.132
اين وضعيت نابسامان و آشفتگي سپاه و ياران ظاهري امام(×) بودواين چنين ترکيبي در سپاه امام حسن(×)بود که معاويه توانست افرادي مثل عبيدالله بن عباس را با پول و يک شبه بفريبد و از اردوگاه امام جدا نمايد و کم‌کم جمعيتي بالغ بر هشت هزار نفر از سپاه امام گريختند.133
و توانست به راحتي در سپاه تحت امرامام(×) شايعه نمايد که همانا قيس بن سعد با معاويه صلح نموده است و از طرفي در ميان سربازان تحت امر قيس شايعه نمايد که حسن بن علي (×) با معاويه صلح نموده است.134
پس از اين ماجراهاي دردناک امام (×) دانست که بايد از جانب خائنين سپاه خودش بيشتربهراسد تامعاويه، واگر با معاويه بجنگد تنها و دست خالي مي‌ماند و هيچ‌کس ياري‌اش نمي‌کند حتي اگر آنگونه که فيصل نور مي‌گويد معاويه را به مبارزه مي‌طلبيد و بر فرض معاويه هم به ميدان مي‌آمد خوف امام از جانب معاويه کمتر بود تا خائنين سپاه خودش و احتمال آن مي‌رفت که قصد ترورش را هم بنمايند کما اينکه اين چنين هم شد و به خيمه‌اش حمله‌ور شدند و او را مجروح ساختند. با اين اوضاع آيا باز هم به نظر جناب فيصل نور امام بايد يا سپاه به سپاه و يا تن به تن با معاويه مي‌جنگيد؟
لذا معناي سخن امام که فرمود: “قسم به خدا معاويه براي من بهتر است از اين‌ها” همانا اعلام انزجار بيشتر از وضعيت اسفناک خائنان سپاه خود است نسبت به معاويه نه اثبات فضيلتي براي معاويه کمااينکه کلام حضرت يوسف در مواجهه با مکر زنان آنگاه که فرمود: “رب السجن احبّ اليّ ممّـا يدعونني اليه”135 بيان شدت پليدي گناهي است که زنان از وي خواستند نه اينکه – نعوذ بالله -هم آن گناه محبوب است و هم زندان ولي زندان محبوب‌تر است!! و اين مطلب در علم بلاغت روشن و آشکار است. اما غرض ورزي، صاحب کتاب الامام? والنص را بر آن داشته است که نه تنها واضحات ادبيات زبان مادري خود را نبيند بلکه وي از ميان صد و ده صفحه‌ي بحارالانوار که مربوط به همين حقايق است تنها چهار خط را ديده است.
اما چرا مابقي اين صدو ده صفحه136 را که مملو است از خطبه‌ها و نامه‌ها و کلمات امام ومصلحت‌هاي پشت صحنه صلح و جملات دال بر تنقيص معاويه و شرح بي‌وفايي کوفيان و… را نديده است؟ خود سئوالي است که نمي‌توان انگيزه نويسنده را از اين عمل چيزي جز غرض‌ورزي دانست.
اما اينکه امام (×) فرموده باشد “معاويه از من سزاوارتر است بر خلافت137” مسأله‌اي است که نه با پيشينه اعتقادي شيعه يعني عصمت امام (×) که در فصل دوم ثابت گرديد سازگار است و نه با شواهد فراوان

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید