تاريخي و نه تصريحات فراوان امام بر عدم شايستگي معاويه که در صفحات پيشين به آن اشاره شد ،
و اگرقائل به تعارض اين حديث باآن طائفه روايات شويم،اين حديث که سندي مرسل دارد ياراي مقاومت در مقابل سيل احاديث و روايات ناقض آن را نداد. ممضافاً به اينکه بررسي متن کامل حديث مذکور به روشني ما را به جعل وتحريف عمدي در آن رهنمون مي‌سازد.
متن کامل حديثي که فيصل نور به آن استناد نموده است چنين است : “معاويه به حسن بن علي (×) گفت: برخيز و به مردم خبر بده که تو اين امر (خلافت) را ترک کرده‌اي و آنرا تسليم (من) کرده‌اي. حسن (×) برخاست حمد خدا کرد و ثناي او گفت، و گفت: اما بعد! همانا زيرک‌ترين زيرکان شخص متّقي است و احمق‌ترين احمقان شخص فاجر است؛ و (امّا) اين امري که من و معاويه در آن اختلاف داريم يا حق يک نفر است که او از من سزاوارتر است! و يا حق من است که من آن را براي او ترک کردم به جهت مصلحت مسلمانان و حفظ خونهايشان و نمي‌دانم شايد آن براي شما فتنه‌اي باشد و کاميابي تا زماني”.
نکته اول آنکه در اين حديث از طرفي امام به احقيت و شايسته تر بودن معاويه اذعان مي‌نمايد از طرف ديگر واگذاري امارت به معاويه را به مصلحت وحفظ خون مسلمانان مستند مي‌نمايد. اگر معاويه در نظر امام (×) احقّ است همين احقّ بودن محکم‌ترين و بهترين دليل براي صلح مي‌باشد و آن وقت، تا زماني که مانعي پيش نيامده صلح مقدم است و در مقابل ؛قتال وترک صلح نيازمند دليل ويژه مي‌باشد. بنابراين ديگر استناد به مصلحت مسلمانان معناندارد.
نکته دوم اين است که حديث ديگري که داراي متني مشابه متن همين حديث است در جاي ديگري از همان کتاب (بحارالانوار) نقل گرديده است138 که نه تنها عبارت “يا حق يک نفر است که او از من سزاوارتر است! و يا حق من است که من آن را براي او ترک کردم” را ندارد بلکه جمله‌اي دارد که دقيقاً در تناقض با اين جمله است ولي در حديث اول موجود نيست.
به متن اين حديث توجه نماييد: “روايت شده است که چون معاويه از حسن بن علي (×) خواست که براي مردم سخن بگويد و به آن‌ها ماجرا را اعلام نمايد، امام (×) برخاست حمد خدا کرد و ثنايش گفت سپس فرمود: همانا زيرک‌ترين زيرکان شخص متقّي است و احمق‌ترين احمقان شخص فاجر است. اي مردم اگر ما بين جابلق و جابرس به دنبال شخصي بگرديد که جدّش رسول خدا (*) باشد بجز من و برادرم حسين (×) کسي را نخواهيد يافت و به درستي که خداوند شما را به واسطه اولياء محمد هدايت کرد همانا معاويه در امري با من به نزاع پرداخته است که آن حقّ من است ولي من آنرا به جهت مصلحت امّت و حفظ خونهايشان ترک کردم… و نمي‌دانم شايد آن براي شما فتنه‌اي باشد و کاميابي تا زماني”.
در اين حديث امام (×) صراحتاً مي‌فرمايد: “همانا معاويه در امري با من به نزاع پرداخته است که آن حقّ من است ولي من آن را به جهت مصلحت امّت و حفظ خونهايشان ترک کردم”
بدين‌ترتيب به نظر مي‌رسد که حديث دوم که شکل صحيح است دستخوش تحريف قرار گرفته است و نسخه جعلي آن به صورت شکل اول در آمده است.
اما اينکه ابن تيميه مکرراً ادعا مي‌کند که اميرالمؤمنين(×)هيچگونه حجّت و دليلي براي جنگ با معاويه نداشت! اين خود مغالطه‌اي است از ابن تيميه؛ در اين نوع مغالطه شخص، کلام همه مخالفان خود را بي دليل و بدون حجت مي‌خواند ولي خود او همواره کلامش را بدون دليل و استدلال بيان مي‌کند و هر اتّهامي را روا مي‌دارد. ابن تيميه نيز که به خوبي ازاين روش بهره برده است با قاطعيتي دو چندان سخن مي‌گويد تا ناخواسته قطعيت مطلب را به مخاطب تلقين نمايد. وي مدعي است که حسن بن علي (×) همواره پدر و برادرش را به ترک جنگ وادار مي‌کرد ولي هيچگاه نمي‌گويد کي و کجا چنين درخواستي از پدرش و برادرش نموده است؟ وي مي‌گويد جنگ علي در صفين فتنه بود اما نمي‌گويد چرا فتنه بود؟ و آيا کار معاويه فتنه نبود و در مقابل جنگ علي (×) براي خواباندن فتنه صورت نگرفت؟
اما فيصل نور که چهره‌اي عالمانه تر به کتاب خود داده براي تخطئه اميرمؤمنان(×) فقط به يک حديث و يک ادعا استناد مي‌نمايد وي حديثي را نقل مي‌نمايد که : “از علي پرسيدند پس چرا با او (معاويه) مي‌جنگي؟ گفت: از آنچه بين من و خداوند متعال مي‌گذرد عذر مي‌خواهم”139
امّا اين حديث هم گذشته از آنکه با مسلّمات و محکمات تاريخي در تضاد است با حديث ديگري مشابهتي دارد و آن حديث اين گونه است: “او (معاويه) نمي‌ميرد تا کارهايي را در سلطنت خود انجام بدهد. پس به او عرض شد چرا با او مي‌جنگي؟ در حالي که اين مطلب را مي‌داني؟ فرمود: به خاطر حجّت.”
اين حديث فقط چند صفحه بعد در همان مدرک يعني بحارالانوار140 موجود است. امّا مسلماتي در تاريخ وجود دارد که دلالت بر يقين اميرالمؤمنين (×) به صحت جنگ خود با معاويه و دارد علاوه بر آن عصمت آن حضرت خود محکم‌ترين دليل است بر صحت تمامي افعال اميرمؤمنان(×) .
از جمله اين مسلمات تاريخي اسنادي است که حضرت معاويه را فردي فريب کار ،منافق ،بي بصيرت، پيرو هواي نفس، پيرو شيطان، فريفته دنيا، نقض کننده پيمان الهي ، کسي که به منتهاي کفر رسيده و…مي‌خواند .141
اما درباره ادعاي ترديد در جنگ با معاويه نيز کافي است بخشي از نامه هاي حضرت به معاويه بررسي شود.حضرت بارها دراين نامه‌ها به طغيان گري معاويه و برحق بودن خود اشاره نموده است از جمله آن‌ها نامه اي است که در آن چنين مي‌فرمايد:
مرا به جنگ دعوت كردى، مردم را واگذار و خود به جانب من بيا، و هر دو لشگر را از جنگ معاف كن، تا معلوم شود زنگار گناه، قلب كدام يك از ما دو نفر را سياه كرده، و بر ديده كدام يك پرده افتاده! منم ابو الحسن، قاتل جدّ و دايى و برادرت كه آنان را در جنگ بدر درهم كوبيدم، هم اكنون آن شمشير با من است، و با همان قلب دشمنم را ديدار مى‏كنم.‏142
در اين زمينه نامه هاي بسياري وجود دارد که از گنجايش اين پژوهش بيرون است.143بررسي اين نامه‌ها نشان مي‌دهد که ادعاي مردد بودن اميرالمؤمنين(×) در انتخاب مسير جنگ يا صلح ، سخني بس مضحک است.
امّا ادعاي ديگر فيصل نور آن است که مي‌گويد: “اميرالمؤمنين(×)در حالي با معاويه مي‌جنگيد که مردم دور معاويه را گرفته بودند144” و با اين بيان چنين مي‌رساند که علي برخلاف رأي و نظر مردم که حول معاويه اجتماع کرده بودند با معاويه جنگيد.
بايد پرسيد آيا پس از قتل عثمان اين اجتماع مردم نبود که به در خانه علي بين ابيطالب (×) هجوم آوردند و از او خواستند که خلافت را بپذيرد؟ پس چگونه است که جنگ معاويه با علي (×) که مردم حول او اجتماع کردند از نظر فيصل نور قابل توجيه است ولي جنگ علي (×)با معاويه خطاست!؟
در تاريخ آمده است که پس از قتل عثمان اجتماع عظيمي از مسلمانان در مسجد تشکيل شد به نحوي که مسجد لبريز از جمعيت گرديد. هدف از اجتماع، تعيين خليفه بود. شخصيت‌هاي بزرگي از مهاجرين و انصار نظر دادند که با علي بيعت کنند. در اين هنگام همه مردم يکصدا گفتند: ما به ولايت و خلافت او راضي هستيم. آن وقت همه از جا برخاستند و به خانه علي ريختند. امام علي (×) خود نحوه ورود جمعيت را به خانه‌اش چنين توصيف کرده است:
آنان به سان ازدحام شتر تشنه‌اي که ساربان، عقال و ريسمانش را باز کند و رهايش سازد برمن هجوم آوردند که گمان کردم که مي‌خواهند مرا بکشند يا بعضي از آنان مي‌خواهد بعضي ديگر را درحضور من بکشد.145
و در جاي ديگري ماجراي اين هجوم را اين‌گونه توصيف مي‌کند: “مردم مانند موي گردن کفتار به دورم ريختند و از هر طرف به سوي من هجوم آوردند، تا آنجا که حسن و حسين(عليهماالسلام) به زير دست و پا رفتند..146” و در جاي ديگري مي‌فرمايد: “بند کفش بگسست و عبا از دوش بيفتاد و ناتوان زير پا ماند و شادي مردم از بيعت با من به حدّي رسيد که کودک خشنود شد و پير و ناتوان به سوي بيعت آمد…”147
پس اگر اجتماعي از مردم گرد معاويه بودند به دليل آن است که در آن زمان معاويه حاکم شام بود و هواداراني در آنجا داشت در مدينه هم مسلمانان گرد علي (×) اجتماع کرده بودند اما با اين تفاوت که معاويه امير منطقه بود نه خليفه مسلمين؛ و امير بايد تحت فرمان خليفه مسلمين باشد. حضرت خود در نامه‌اي به معاويه اين‌گونه با او احتجاج مي‌نمايد:
“گروهي که با ابوبکر و عمر عثمان بيعت کردند، با من نيز بيعت کردند. پس از اتفاق مهاجرين و انصار و بيعت با من به عنوان خلافت، ديگري حقّ گزينش خليفه ندارد، خواه در موقع بيعت در در مدينه باشد يا نباشد.148
به اين ترتيب امام به زيبايي خطاي عمل معاويه را در آن زمان و مغالطه جناب فيصل نور را در اين زمان آشکار ساخته است.
امّا مدّعاي پاياني وي جعلي بودن حديث امام باقر × بود که مي‌فرمايد: “خداوند تبارک و تعالي فرمايد: هر رعيتي را در اسلام که از امامي اطاعت کند که منصوب از جانب خدا نباشد عذاب مي‌کنم… “که اين مدّعا مبتني بر استدلالاتي بود که در صفحات پيشين به تک تک آن‌ها رسيدگي شد، بدين ترتيب مدّعاي پاياني وي نيز خود به خود باطل مي‌گردد، و هيچ دليلي براي خدشه بر اين روايات وجود ندارد .
نتيجه :
با اين توضيحات روشن گرديد که صلح امام مجتبي (×) هرگز از روي تبعيت قلبي يا اعتماد به صلاحيت وي نبوده است. شيوه امام حسن (×) همانند شيوه جدّ خود پيامبر اکرم (*) و پدر و برادر خود عمل به تکليف به مقتضاي شرائط و اوضاع جاري کشور بوده است و هرگز تاريخ بجز همراهي حسنين (×) با پدرشان چيز ديگري ثبت ننموده است.

شبهه دوم : اختيار امام حسن (×) در قبول يا رد ّخلافت!
توضيح شبهه چنين است :
خلافت يکبار از دست علي بن ابي طالب (×) به امام حسن (×) داده مي‌شود و بار ديگر از دست امام حسن (×) و به اختيار او به معاويه منتقل مي‌شود. اين مطلب حکايت از آن دارد که حدوث و بقاء امامت و ولايت مسأله اي است به اختيار خود امامان نه به تعيين و نصب الهي، فيصل نور در اين باره مي‌گويد :
“از جمله سخنان او” امام حسن (×) [بعد از وفات اميرالمؤمنان علي (رضي الله عنه) و بعد از آنکه مردم با او بيعت کردند اين است که به معاويه گفت] :”به درستي که آنگاه که زمان وفات اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب فرارسيد او اين امر را بعد از خودش به من سپرد”149
سپس بلافاصله به قرار داد صلح مابين امام (×) ومعاويه اشاره مي‌کند و مي‌گويد :
همچنين از جمله سخنان او رضي الله عنه آن چيزي است که در صلحنامه اش با معاويه نوشته است : بسم الله الرحمن الرحيم. اين قرار دادي است که حسن بن علي بن ابي طالب بر طبق آن با معاوية ابن ابي سفيان صلح کرد، با او مصالحه نمود که ولايت امور مسلمانان را تسليم او نمايد به شرط آنکه بر طبق کتاب خدا و سنت رسولش (*) و سيره خلفاي راشدين در ميان آنان عمل کند و … 150
بنابراين فيصل نور مي‌خواهد بگويد :
اگر امامت منصبي الهي باشد همان‌گونه که اعطاء اوليه‌اش از جانب خداست سلب آن يا تسليم آن به ديگري هم به دست خداوند است.
ولي مي‌بينيم که اين منصب امامت اعطائش و انتقالش گاهي به دست اميرالمؤمنين (×) است و گاهي حسن (×) و گاه ساير ائمه. بنابراين اين منصب به نص و نصب الهي نمي‌باشد.
پاسخ شبهه دوم
براي پاسخ به شبهه ابتدا به پاسخ نقضي مي‌پردازيم
پاسخ نقضي
پيامبر اکرم در سال ششم هجرت به قصد خانه‌ي خدا عازم مکه گرديدند ولي مشرکين در بين راه مانع ورود آن‌ها شدند. زمزمه‌هايي مبني بر قصد مشرکين بر جنگ در سپاه اسلام پيچيد اما وقتي خبر آمادگي و بيعت جانانه مسلمانان با پيامبر (*) به گوش مشرکين رسيد از قصد جنگ برگشتند و تقاضاي صلح نمودند در پايان صلحي ميان پيامبر (*) و مشرکان برقرار شد و به دستور پيامبر (*) و به خط اميرمؤمنان در متن

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید