از جانب خداست]؟69
بدين ترتيب جناب فيصل نور مي‌خواهد بگويد چنانچه نصوص متعدّده بر اميرالمؤمنين و فرزندان يازده گانه او آنگونه که شيعه مي‌گويد وجود مي‌داشت هرگز چنين خيل عظيمي ازمسلمانان از آن بي خبر نمي‌ماندند.
اما در بخش مربوط به امام سجّاد (×) فيصل نور اصحاب اين امام (×) را نيز مورد بررسي قرار مي‌دهد و همين مدّعاي عدم آگاهي اصحاب را در مورد اصحاب اين امام (×) تکرار مي‌کند.
شاهد چهارم وپنجم:ابو خالد کابلي وامام سجاد ×!
فيصل نورمدعي است ابو خالد کابلي به امامت محمد حنفيه معتقد بوده است. وي در اين باره مي‌گويد:
شيعه از باقر ]×[ روايت کرده است که گفت: ابوخالد کابلي مدّتي در خدمت محمد حنفيه بود، و شک نداشت که او امامش است تا اينکه روزي به نزد وي آمد و گفت جانم به فدايت! به درستي من احترام و مودّتي دارم، پس تو را به حرمت رسول خدا و اميرالمؤمنين قسم مي‌دهم به من بگو آيا تو همان امامي هستي که خداوند طاعتش را بر خلق واجب نموده است؟ و در جاي ديگري مي‌گويد: به علي بن حسين گفت: سپاس خدائي را که مرا نمي‌راند تا اينکه امامم را شناختم، پس علي بن حسين [×] گفت: چگونه امامت را شناختي‌اي اباخالد!؟ گفت: تو مرا به اسمي صدا زدي که مادرم بر من گذاشته بود، براستي که من در مورد اين امر [امامت] سرگردان بودم و مدّتي محمد بن حنفيّه را خدمت مي‌کردم و شکي نداشتم که او امام است.70
سپس فيصل نور براي آنکه اهميت مساله عدم آگاهي کابلي را بهتر برساند مي‌گويد:
چگونه ممکن است [مسأله نص بر امامت] بر چنين مردي مخفي مانده باشد در حالي که به عقيده شيعه او از سه نفري است که بعد از کشته شدن حسين رضي الله عنه مرتد نشدند و در حالي که او همواره همراه و ملازم اهل بيت و از شيعيان آن‌ها بود.71
همچنين فيصل نور حديثي را نقل مي‌نمايد که ابوخالد در آن از اسامي ائمه مي‌پرسد به اين صورت:
“مي‌گويد: بر سرورم علي بن الحسين زين العابدين وارد شدم، و به او گفتم، اي فرزند رسول خدا (*) درباره آن کساني که خداوند طاعت و محبّتشان را واجب نموده و پيروي از ايشان را بعد از رسول خدا (*) بر خلق فرض نموده است به من خبر ده”72
شاهد ششم وهفتم: عدم اطلاع عبيدالله بن عبدالله و جمعي از اصحاب ازنصوص امامت
فيصل نور درباره بي اطلاعي عبيدالله مي‌گويد:
ديگري [از اصحاب] عبيدالله بن عبدالله بن عقبه است گفت: نزد حسين بن علي بودم که علي بن حسين اصغر وارد شد، حسين او را صدا زد و محکم در آغوش گرفت و پيشاني‌اش را بوسيد سپس گفت: پدرم به فدايت چه خوش بو وخوش خلقت هستي! من گفتم: پدر و مادرم به فدايت اي فرزند رسول خدا (*) به خدا پناه مي‌برم ولي اگر شما وفات فرماييد به چه کسي رجوع کنيم؟ گفت: علي فرزندم، او امام و پدر ائمه است…73
همچنين صاحب کتاب الامامة و النّص درباره بي خبري عمومي در ميان اصحاب مي‌گويد:
“از زيد بن علي بن حسين رضي الله عنه روايت شده که گفت:يکبار پدرم با جمعي از اصحابش بود که مردي به سويش آمد و پرسيد: اي فرزند رسول الله (*) آيا پيامبرتان به شما نفرموده که ائمه بعد از او چند نفرند؟ تو فرصت بررسي را از دست نمي‌دهي که [در روايت] گفته جمعي از اصحابش!74
فيصل نور مي‌خواهد بگويد اگر در نمونه هاي قبلي سخن از يک نفر بود در اينجا جمعي نشسته بوده‌اند ووقتي کسي از تعداد ائمّه مي‌پرسد، احدي از آن جمع به او معترض نمي‌شود که مگر نمي‌داني که اسامي ائمه به نصّ پيامبر (*) سال‌ها پيش و پس از آن توسط اميرالمؤمنين (×) و … بيان گرديده است!؟
شواهد فيصل نور بر عدم آگاهي خويشان ائمه از نصوص امامت!
شاهد اول: بي خبري عبدالله فرزند اميرالمؤمنين از امامت امام حسين (×) و…
فيصل نور مي‌گويد:
شيعه روايت کرده است از باقر که علي بن ابيطالب رضي الله عنه فرزندانش را جمع کرد که دوازده پسر بودند پس به آن‌ها گفت: خداوند خواسته که سنت يعقوب را در من قرار دهد، آنجا که فرزندانش را جمع کرد که دوازده پسر بودند پس به آن‌ها گفت: من به شما در خصوص يوسف وصيت مي‌کنم که به دستورات او گوش دهيد و او را اطاعت کنيد و همانا من [هم] به شما در خصوص حسن و حسين وصيت مي‌کنم که به دستوراتشان گوش فرا دهيد و اطاعت کنيد، عبدالله فرزندش گفت: بدون محمد بن علي! يعني ابن حنفيه، پس به او گفت: آيا هنوز زنده‌ام و بر من جرأت و جسارت پيدا کردي؟75
شاهد دوم: عُمَر عموي امام سجاد بي خبر از امامت بلکه منکر امامت امام سجاد (×)!
فيصل نور مي‌گويد:
و او [عمر] عموي امام سجاد (×) است، او را خواهي ديد که تنها به انکار امامت اکتفا نمي‌کند بلکه در مورد صدقات نيز با او به منازعه بر مي‌خيزد، شيعه روايت کرده است که عمر بن علي با علي بن حسين (×) در مورد صدقات پيامبر (*) و اميرالمؤمنين منازعه کرد و نزاع را نزد عبدالملک برد و گفت: اي امير مؤمنان! من فرزند صدقه دهنده هستم و او نوه صدقه دهنده است، پس من به آن صدقات اولي‌تر هستم. عبدالملک به شعر ابن ابي الحقيق استشهاد کرد که “باطل را حق جلوه مده/حق را با باطل انکار مکن”.76

شاهد سوم: احتجاج و منازعه محمّد بن حنفيّه با امام سجاد بر سر امامت!

دربار? احتجاج محمد حنفيه با امام سجاد (×) فيصل نور مي‌گويد:
روايت مي‌گويد: هنگامي که حسين بن علي (×) کشته شد، محمد بن حنفيّه نزد علي بن حسين (×) فرستاد و در جايي به تنهايي با او سخن گفت و به او گفت: پدرت کشته شد و وصيتي نکرد… در وصايت و امامت با من نزاع مکن… پس علي بن حسين (×) به او گفت: اي عمو! پدرم قبل از آنکه به سمت عراق حرکت کند به من وصيت نمود و… خداوند تبارک و تعالي اراده کرده است که وصايت و امامت در نسل حسين باشد نه غير آن؛ اگر مي‌خواهي آن را بداني بيا تا با هم به نزد حجرالاسود برويم و او را داور قرار دهيم و از او بپرسيم… پس به نزد حجر رفتند… علي بن حسين… گفت: [خطاب به حجر]… امام و وصي بعد از حسين (×) کيست؟ سنگ از جاي خود حرکت کرد به شکلي که نزديک بود فرو افتد سپس خداوند به زبان عربي واضح آن را به سخن آورد و گفت: خداوندا، همانا وصايت و امامت بعد از حسين بن علي به علي ابن حسين بن علي فرزند فاطمه دختر رسول خدا مي‌رسد.77
همچنين فيصل نور به روايت ديگري اشاره مي‌نمايد که محمد بن حنفيّه با امام بر سر مالي که از خراسان رسيده به نزاع مي‌پردازد وي روايت را اين گونه نقل مي‌کند:
مالياتي از خراسان به مکه رسيد، محمد بن حنفيه گفت: اين مال از آن من است و من به آن سزاوارترم، علي بن حسين (×) به او گفت: حجرالاسود ميان من و تو داوري خواهد کرد، به نزد حجر الاسود آمدند، ابتدا ابن حنفيّه با او به سخن پرداخت [حجر] جوابي نداد، سپس علي بن حسين با او سخن گفت و [حجر] جواب داد و گفت: مال از آن توست و تو وصي فرزند وصي هستي و امام فرزند امامي، محمد بن حنفيه گريست و گفت: اي فرزند برادرم همانا من به تو ظلم کردم.78

پاسخ شواهد عدم آگاهي اصحاب وخويشان
مجرد اعتراض اصحاب هرگز دليل تامّي براي اثبات عدم آگاهي آن‌ها از نصوص امامت نمي‌باشد، زيرا اين دليل اخص از مدّعاست. ابتدا به پاسخ نقضي مي‌پردازيم.
پاسخ نقضي
تاريخ صفحات فراواني دارد که اعتراض اصحاب پيامبر(*) را نقل مي‌کند.اصحابي که همگي به پيامبري پيامبر(*) علم وآگاهي داشتند. در سال ششم هجري که پيامبر اکرم (*) به قصد زيارت خانه خدا عازم مکه گرديد در بين راه با ممانعت مشرکين مواجه گرديد و نهايتاً پيمان صلحي بين پيامبر (*) و مشرکان بسته شد. آن‌گاه که پيامبر (*) عليرغم قصد اوليه خود و فقط بنابر مفاد قرارداد صلح تصميم به بازگشت گرفتند عمر لب به اعتراض گشود. مسلماً جناب فيصل نور اين اعتراض عمر را نشانه عدم آگاهي وي از نصب الهي پيامبر (*) نمي‌داند، خصوصاً آن‌که عمر بنابر نظر اهل سنت از اصحاب خاص رسول خدا (*) و خليفه دوم مسلمانان است.
پاسخ حلي : عدم ملازمه ترک عمل با جهل
در صحنه‌هاي تلاطم برانگيز زندگي فقط دانستن، انسان را به ساحل نجات نمي‌رساند بلکه ايمان است که ضامن حفظ اوست. اما ايمان هم خود مراتبي دارد. که هر کسي به اندازه مرتبه‌ي ايمانش، توانايي ايستادگي در مشکلات را دارد.
امام رضا (×) مي‌فرمايد:” ايمان اعتقاد به قلب است، گفتن به زبان است و عمل به اعضاء.” 79
بنابراين کمترين مرتبه ايمان اعتقاد قلبي است و بالاترين مرتبه‌اش ظهور و بروز آن در تمام افعال و رفتار است.
لذا وقتي در شرايطي حساس صلح حديبيّه منعقد شدکه غالب مفاد آن هم (به ظاهر) به زيان مسلمانان بود و از طرفي اين صلح مانع زيارت آن سال مسلمانان شد،عمر لب به اعتراض گشود عليرغم اينکه وي مي‌دانست پيامبر (*) منصوب از جانب خداوند است اما اين دانستن کافي نبود که او را از اعتراض به پيامبر (*) باز دارد؛زيرا ايمان اوبه صحت کلام و رفتار پيامبر (*) آن قدر نبود که بتواند سکوت اختيار نمايد، و همين مطلب در مورد اصحاب امام مجتبي (×) نيز جاري است.بدين معنا که آنهاگرچه به منصوص بودن ايشان آگاه بودند ولي ايمان آن‌ها به آن درجه نبود که حتي در جائي که حقائق پشت پرده صلح را نمي‌دانند بتوانند سکوت کنند؛ لذا اگر چه بعضي اعتقاد قلبي به امامت امام (×) داشتند و مرحله‌ي اقرار زباني را هم گذرانده بودند ولي در عمل پاي آن‌ها مي‌لنگيد حال برخي کمتر و برخي بيشتر.
اما کوفيان که نامه نوشتند و حسين بن علي بن ابيطالب(×)را دعوت کردند ولي ياريش نکردند نيز مي‌تواند مؤيد و شاهد ديگري باشد از اينکه آن‌ها مي‌دانستند که امام حسين(×) شايسته امامت و منصوب از طرف خدا و رسولش (*) مي‌باشد – به خلاف نظر فيصل نور که اين نامه‌ها را نشانه عدم اطلاع آن‌ها از امامت حسين (×) مي‌داند – اما آن‌گاه که ديدند ماجراي نزاع حسين (×) با يزيد بالا گرفته و بوي خون مي‌دهد و دستگاه حکومت، ارعاب و تهديد و سرکوب خود را دو چندان نموده و پاي جان خود و حتي خانواده‌شان در ميان است، ضعف ايمان مانع از وفاي به عهدشان گرديد.
همچنين در نامه‌شان نوشتند که ما امامي نداريم – باز هم به خلاف آن‌چه فيصل نور مي‌گويد که گفتند ما بعد از حسن امامي نداريم و عبارت “بعد از حسن” راخودش اضافه نموده است – اين جمله‌ي آن‌ها هم بدين معنا بود که امام عادلي که بر آن‌ها حکومت کند ندارند،چرا که از ظلم وستم حاکم زمانه به تنگ آمده بودند و چون امامت امام حسين(×)را منصوص پيامبر(*) مي‌دانستند از او دعوت کردند تا به کوفه بيايد و اينکه قبل از آن او را دعوت نکردند به دليل همان کم همتي وضعف ايمانشان بود .
ضعف ايمان يک عامل ترک عمل
اما آن‌چه که در علل واسباب اين ضعف ايمان نبايد از نظر دور داشت فضاي فرهنگي و اخلاقي حاکم بر جامعه آن زمان است که نقش به سزايي در سست نمودن پايه‌هاي ايمان و دين مردم داشت، و اين فساد اخلاقي کم کم به فساد عقيده و جهل مردم نسبت به عقائد مذهب تشيع وحتي دستورات اوليه اسلامي انجاميد.
بيان گوشه‌اي از فساد اقتصادي و فرهنگي و اعتقادي مردم و حاکمان آن دوران موضوع رابيشتر تبيين مي‌نمايد.
از زمان عثمان و حدود سال سي، ويژه خواري از بيت المال باب شد. اشراف قريش و اقوام عثمان که درآمدهاي کلاني از خزانه دولت داشتند به ثروت اندوزي پرداختند. اين ثروت اندوزان املاک و مستغلّات فراواني گرد آوردند80. کنيزان و غلامان بسياري خريدند به خصوص کنيزاني که براي خوانندگي و بزم آرايي تربيت شده بودند. اما اين مظاهر فساد که در زمان عثمان بيشتر در قالب فساد اقتصادي نمايان شده بود در دوران يزيد و بعد از آن يعني در دوران عبدالله بن زبير، عبدالملک بن مروان و فرزندش وليدبن عبدالملک به اوج خود رسيد. مجالس رقص و آواز و غنا در جامعه شايع شد81. مسعودي

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید