صلح نامه نوشته شد : “هذا ما صالح عليه محمّد رسول الله” يعني اين پيماني است که محمّد (*)، پيامبر خدا با سهيل نماينده قريش بست.
سهيل نماينده مشرکان قريش گفت : اگر ما به رسالت تو معترف بوديم با تو نمي‌جنگيديم. سهيل اصرار نمود که لقب “رسول خدا” از کنار نام مبارک پيامبر (*) حذف شود و به جاي آن نام پدر پيامبر اکرم (*) نوشته شود. پيامبر اکرم (*) با گذشتي قهرمانانه راضي به حذف اين لقب گشتند.151
اين لقب مدالي بود که نه به انتخاب خود پيامبر (*) بلکه به دستور الهي و اذن خداوند متعال بر سينه‌ي پيامبر (*) آويخته شده بود ولي پيامبر(×) به اختيار خود و تنها با درخواست مشرکين آن را حذف کردند واز نوشتن آن چشم پوشي نمودند.
آيا جناب فيصل نور در اينجا هم قائل مي‌شود به اينکه لقب “رسول خدا” منصوص از جانب خداوند نبود؛ و اين عمل پيامبر (*) به مجرد اينکه به اختيار ايشان صورت گرفت اعتراف بر الهي نبودن رسالت ايشان است؟ مسلماً پاسخ هر مسلماني بايد منفي باشد.
از آن گذشته گر چه در اينجا نزاع به ظاهر بر سر امارت و حکومت نبود ولي به موجب اين قرار داد پيامبر (*) دست از جنگ با مشرکان کشيد در حالي که شايد در صورت اقدام به جنگ با دلاوري‌هاي رزمندگان اسلام مي‌توانست بر آن‌ها فائق آيد و زمام امارت و حکومت بر مشرکان را به دست گيرد و يا به قول فيصل نور لااقل پيامبر (*) رئيس مشرکان را به مبارزه مي‌طلبيد چه اينکه پيامبر (*) اشجع الناس بود و هر کسي پيروز مي‌گشت حکومت از آن او باشد چه اينکه مي‌دانست محفوظ و معصوم هم هست!152
اما پيامبر (*) چنين نکرد پس در واقع به نوعي اختيار حکومت مکه را براي مشرکان ابقا کرد.
حال آياجناب فيصل نور در اينجا هم صلح پيامبر واگذاري حکومت را نشان عدم منصوصيت پيامبر اکرم (*)؟ مسلماً هيچ مسلماني چنين قضاوتي نخواهد کرد.
اما پاسخ اين سؤالات را در جواب حلّي خواهيم يافت. انشاالله

پاسخ حلّي
تعيين فرد شايسته مقام امامت تنها به نص الهي است. حال اين نصّ يا از زبان پيامبر (*) يا از زبان امام قبلي (×) بيان مي‌گردد.153
و هيچ انساني به اختيار و از جانب خود بدون اذن و اعلام الهي نمي‌تواند شخص شايسته‌ي امامت را تعيين کند زيرا علم کامل به ظرفيت انسان‌ها را تنها خالق او مي‌داند.چرا که ولايت ذاتاً از آن خداست و اوست که مي‌تواند ولايت را به موجود ديگري تفويض نمايد.
بنابراين آنچه که پيامبر اکرم (*) در مورد معرفي امير المؤمنين (×) به امامت فرمود يا اميرالمؤمنين درباره تعيين امامت امام حسن (×) و امام حسن در تعيين امام حسين (×) و … فرموده‌اند هيچکدام نصب ذاتي نبوده است بلکه يا اظهار نصب الهي بوده است و يا تأکيد بر آن اظهار.
اما امام مجتبي (×) مقام امامت را به معاويه نسپرده است چه اينکه اين مقام مقامي است داري شؤونات مختلف باطني و ظاهري که تعيينش به نص الهي است.
آنچه امام (×) به او داد اجازه امارت و حکومت بر مسلمانان بود که تنها يکي از شئون امامت است. ولي مقامات باطني امامت چيزي نيست که با غصب امارت ظاهري توسط کسي از امام سلب گردد.
و البته اين عقب نشيني تاتيکي امام هم براي جلب مصلحتي بزرگ‌تر و دفع مفسده اي عظيم‌تر بود و آن مفسدهجلوگيري از ريخته شدن خون هزاران مسلمان به همراه امامشان بود بدون آنکه عزت و آبرويي براي اسلام کسب شود که اين مهم در پاسخ شبهه‌ي اول شرح داده شد.
و آنچه که پيامبر اکرم (*) به آن تن داد حذف ظاهري لقب رسول اللهي خود بود و آنچه به مشرکين واگذاشت حکومت بر امور خودشان بود. چرا که پيامبر اکرم (س) مي‌دانست که حقائق با نوشتن و پاک کردن عوض نمي‌شود و مقام رسالت با مصالحه با مشرکين از پيامبر (*) سلب نمي‌گردد.
نتيجه آنکه مناصب نبوت وامامت مناصبي الهي هستند که فقط به نصب الهي و در افراد مشخصي تعيّن مي‌يابند ولي در برخي موارد که پيامبر(*) يا امام معصوم(×) حفظ شأن زعامت را در تزاحم با مصلحت‌هاي بزرگ‌تري همچون حفظ اصل دين ببينند منصب ظاهري زعامت را به ديگري واگذار مي‌نمايند.
شبهه سوم : مفسده داشتن خروج حسين بن علي (×)!
در اين شبهه که توسط ابن تيميه مطرح گرديده است، مطالبي در رد قيام امام حسين(×) مطرح گرديده است به عنوان نمونه چند مورد ذکر مي‌گردد : وي مي‌گويد :
“در خروج حسين” [ عليه يزيد] نه مصلحت دين بود نه دنيا، بلکه در خروج و کشته شدنش فسادي بود که اگر در شهر خودش مي‌نشست آن فساد به وجود نمي‌آمد. 154
ونيز مي‌گويد :”بلکه حسين با دستور پيامبر مخالفت کرد و اگر اين کار را نمي‌کرد بعد از او اين همه فتنه بر پا نمي‌شد.”155
و باز مي‌گويد : “اين عمل حسين يک نوع اجتهاد نزديک به خيال و گمان و نوعي هوا خواهي پنهان بود که سزاوار است در اين گونه موارد از چنين شخصي پيروي نشود هر چند از اولياي خدا و از متقّين باشد.”156
همچنين مي‌گويد :
اين رأي فاسد بود، زيرا فسادش از مصلحتش بيش بود، و خيلي کم است که کسي بر پيشواي صاحب سلطنت خروج کند و خرابي‌ها و فسادي که از کار او به وجود مي‌آيد بزرگ‌تر از خوبي‌هاي حاصل از آن باشد.157
گرچه ابن تيميه فقط به ذکر همين مدعاها مي‌پردازد و نتيجه‌ي ديگري نمي‌گيرد ولي آنچه که خودبه خود از پي در پي آمدن اين اشکالات متولّد مي‌گردد اين است که اين فسادها و خرابي‌هايي که در اثر چنين قيامي به وجود آمده است هرگز با عصمت امام نمي‌سازد.
پاسخ شبهه سوم
در اين شبهه به خوبي از مغالطه‌ي تکرار158 و مغالطه دروغ159 استفاده گرديده است. به اين صورت که آنقدر مدعاي خود را تکرار مي‌کند که ناخود آگاه اين مدعا به مخاطب تلقين شود که مضمون اين مطلب صحيح است. ابن تيميه مکرراً بر مفسده داشتن قيام اباعبدالله (×) تاکيد مي‌کند ولي هرگز دليلي ارائه نمي‌نمايد مي‌گويد : “کار حسين نه مصلحت دين داشت نه دنيا” 160
ولي نمي‌گويد آيا آن همه قتل وکشتار وغارتگري وهتک حرمت يزيد مصلحت دين داشت يا دنيا ؟
باز به مخالفت حسين (×) با دستور پيامبر(*) 161 اشاره مي‌کند ولي نمي‌گويد کدام دستور پيامبر (*) بود که حسين با آن مخالفت کرد و در چه زماني و کجا؟
اما در پاسخ به اين شبهه بايد گفت : اثبات عصمت امام حسين (×) در جاي خود (فصل دوم) با ادله نقلي و عقلي صورت گرفت و همين دليل براي اثبات صحت تمامي افعال امام (×) کافي است.
اما براي آنکه شواهد ديگري بر اثبات مصلحت دارا بودن فعل ابي عبدالله اقامه شود، گوشه اي از اوضاع حکومت يزيد و کردار او از زبان علماي اهل سنت بيان مي‌شود تا ارزش قيام در مقابل چنين حکومتي نيز بهتر مشخص گردد.
در تاريخ آمده است که دربار يزيد مرکز انواع فساد و گناه شده بود، آثار شوم فساد و بي ديني دربار او در جامعه چنان گسترش يافته بود که در دوران حکومت کوتاه مدت او، حتي محيط مقدسي همچون مکه و مدينه نيز آلوده شده بود.162
يزيد در رفتار با مردم روش فرعون را در پيش گرفته بود و بلکه رفتار فرعون از او بهتر بود163. يزيد علناً شراب مي‌خورد و تظاهر به فساد و گناه مي‌کرد، او وقتي در شب نشيني ها مي‌نشست به باده گساري مي‌پرداخت و بي باکانه اشعاري بدين مضمون مي‌سرود :
“ياران همه پياله‌ي من! برخيزيد … نغمه هاي ساز و آواز مرا از شنيدن اذان و الله اکبر باز مي‌دارد و من حاضرم حوران بهشتي را با خم شراب عوض کنم”.164
آيا تمام اين شواهد براي ابن تيميه و ياران وي کافي نيست تا به جاي نسبت فساد به عمل حسين بن علي (×)، يزيد بن معاويه را فاسد شمارند؟ کلا سيعلمون ثم کلا سيعلمون.
شبهه چهارم: تنافي سن کم امام سجاد × با امامتش!
خلاصة شبهه :
فيصل نور در اين شبهه مدعي است که اساساً سنّ معياري است براي افضليت، و براي آن شواهدي مي‌آورد؛
به عنوان نمونه قابيل براي اثبات اصلحيت خودش نسبت به هابيل (جهت دريافت علوم پدر) به بزرگ‌تري خودش استناد مي‌کند.
اميرالمؤمنين، ابوبکر را براي سلام دادن به اصحاب کهف مقدّم مي‌کند زيرا ابوبکر مسن‌تر است.
محمّد بن حنفيّه براي اثبات صلاحيت خود بر امامت به بزرگ‌تر بودن خود از امام سجّاد × استناد مي‌کند.
عبدالله فرزند امام صادق × پس از شهادت پدر به استناد اينکه بزرگ‌ترين فرزند است ادعاي امامت مي‌کند.
مردم امامت امام جواد × را فقط به دليل کمي سنّ نپذيرفتند و انکار کردند و…
همه اين‌ها گواه اين معناست که مسال? سن مساله اي فطري است و ملاکي است براي احراز صلاحيت افراد، بنابراين محمّد بن حنفيّه که از امام سجاد × بزرگ‌تر است نيز صلاحيت بيشتري براي امامت دارد!
تفصيل شبهه :
در اين شبهه که توسّط فيصل نور مطرح گرديده است ادعا شده است که سنّ معيار تامي براي خلافت مي‌باشد. و سپس مدّعاي بالاتري به صورت کبراي کلّي مطرح گشته است که سنّ در فطرت همه انسان‌ها معياري است براي اثبات افضليت افراد . بدين ترتيب مسأله خلافت به عنوان يک فضيلت مصداقي از اين کبراي کلي خواهد بود. فيصل نور براي اثبات فطري بودن اين معيار به شواهد متعددي از اصحاب پيامبر (*)، ائمه طاهرين × و حتي خود پيامبر اکرم(*) استناد مي‌نمايد. وبراي آنکه فطري بودن آن را نيز گوشزد نمايد حتي به قول افرادي همچون قابيل استناد مي‌نمايد وي مي‌گويد:
در روايت آمده است ؛ خداوند متعال به آدم توصيه نمود که وصيت و اسم اعظم را به هابيل تحويل دهد، در حالي که قابيل از او بزرگ‌تر بود، از اين رو وقتي موضوع به قابيل رسيد، عصباني شد و گفت: من به وصيّت و احترام و کرامت شايسته ترم.165
همچنين وي براي موجه بودن اين اعتقاد نزد عرف مؤمنان و متشرعان زمان ائمه طاهرين چنين مي‌گويد: ” حتي شيعه روايت نموده‌اند که مردم کمي سنّ و سال او ] وبه امامت رسيدن او در چنين سني[ را انکار مي‌کردند.”166
همچنين وي به خويشان و اصحاب اهل بيت استناد مي‌نمايد و مي‌گويد:
” شيعه از ربيع بن عبدالله روايت مي‌کند که گفت : با عبدالله بن حسن در مسالة امامت اختلاف داشتم، عبدالله گفت: امامت در فرزندان حسن و حسين است.
گفتم : بلکه در فرزندان حسين (×)است تا روز قيامت. گفت: چگونه ممکن است ]فقط[ در فرزندان حسين (×)باشد در حاليکه هر دوي آن‌ها سروران اهل بهشت هستند و هر دو در فضيلت با يکديگر برابراند جز آنکه حسن(×) فضيلتي بيشتر بر حسين(×) دارد. و آن هم بزرگي در سنّ است و لازم بود که امامت در نسل فرد افضل قرار داده مي‌شد.” 167
وي مجدّداً گفتگوي کسي را با امام صادق × نقل مي‌کند که آن شخص در آن گفتگو وجود افراد بزرگ‌تر را به امام × يادآور مي‌شود168 و همچنين منازعه محمد بن حنفيّة با امام سجاد× را نقل مي‌نمايد عليرغم اينکه امام سجاد× بيش از بيست سال داشت ولي باز هم محمدبن حنفيّه به کمي سن امام استناد مي‌نمايد و آن را دليل بر صلاحيت خود بر امامت مي‌داند و نهايتاً فيصل نور چنين جمع بندي مي‌نمايد که:”اين نشانه اهميت مسأله سن در اينگونه مسائل است”169.
و همچنين به منازعه عباس با پيامبر (*) اشاره مي‌نمايد و مي‌گويد:
“شيعه روايت مي‌کند که رسول خدا (*) به عباس گفت: از جاي علي برخيز. عباس گفت: پيرمردي را بلند مي‌کني و بجايش جواني را مي‌نشاني؟پيغبر سه بار جمله خويش را باز گفت، عباس خشمگينانه بپاخاست و علي به جايش نشست…؛ اين چيزي است که به تو برتري سنّ را مي‌فهماند حتي اگر منجر به غضب رسول خدا (*) شود. 170
و در مرحله بعد فيصل نور براي آنکه به اين رفتار لباس شرعي هم بپوشاند مدعي مي‌شود تأييدات ائمّه بر چنين امري وجود دارد وي مي‌گويد:
بعد از آنکه پيامبر (*) به علي دستور داد که براي تبليغ مسائل ديني به يمن برود، علي گفت: اي رسول خدا! مرا به يمن مي‌فرستي در حالي که از سن و سال کمي برخوردار مي‌باشم و آگاه

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید