که در مصيبت بلبل ز سوگواران است
همانا ياد شهيدان عشق زنده شود
ز وقتي که به ديدار لاله زاران است
(همان : 32 )
در سال 1338 در شعر خون بها مي‏سرايد :
در خواب آباد ما از بي کسي آزاد مرد
گر بميرد هيچ کس از وي نمي‏آرد به ياد
(همان: 47)
و در دي ماه 46 در سوگ بلندي که براي جهان پهلوان تختي در قالب ترکيب بند مي‏سرايد . از جمله مي‏گويد :

تهمتن ز رخش تکاور فتاد
جهان شد به کام بداختر شغاد
(همان: 72)
و در يکي از بند‏هاي همين سوگنامه مي‏سرايد :
بدا روزگارا که روباه را
بپرورد وبا شير ياور نماند
بدا سرزمينا که جز کام گور
درون مرد را جاي خوشتر نماند
(همان: 74 )
در شعر زيباي کبوتر‏ها که در غالب نيمايي است در شکايت از تيرگي خفقان حاکم برکشور از جمله مي‏نويسد :
زهر سو شهر بندم در حصار ظلمتي جاويد
وزاشباح شبم درهر طرف دژخيمي‏آمادست
(همان، ص 65)
در شعر « کلبه‏ي من » که نماد دين و بي گمان منظور از « کلبه »کشور است .
( و نخستين شعر او مجموعه زير چاپ او با نام يادگار مهر است ) مي‏سرايد :
سال‏ها شد کاندرين محنت سرا
بي نصيب از روشني و خامشم
چشم اهريمن چراغ کلبه ام
کام دزوخ بستر آرامشم
(يادگار مهر : 2)
در قصيدهاي با رديف « نشسته اي » به تاريخ 1338 ، فرياد برمي‏دارد که چرا بر نمي‏خيزي و در برابر ستم از پا نشسته اي :
دست از طلب کشيده از پا نشسته اي
خيز اي رفيق راه که بي جا نشسته اي
سيل بلا رسيد و همه بام ودرگرفت
دارم عجب که باز شکيبا نشسته اي
گر داغ دوست خاطرت آزرد ،از چه روي
با خصم کينه جوي به مدارا نشسته اي
تعهد صفت شاعر است نه صفت شعر . شعر بهزاد شعر متعهد است زيرا بهزاد انساني متعهد است .
فروغ در يکي از مصاحبه‏هايش مي‏گويد :
« ………. شاعر بودن يعني انسان بودن . بعضيها را مي‏شناسم که رفتار روزانه شان هيچ ربطي به شعرشان ندارد يعني فقط وقتي مي‏گويند شاعر هستند ، بعد تمام مي‏شود ، دو مرتبه مي‏شوند يک آدم حريص شکموي ظالم تنگ فکر حسود و حقير . من حرف‌هاي اين آدم‏ها را قبول ندارم ……..»
تعهد ، صفت بهزاد ، خود بهزاد ، منش او ، زندگي او ، عمل او بود نه تنها صفت شعر او . از کوزه همان برون تراود که دراوست . در بخش روساخت شعر او يادآور خواهم شد که با وجود تعهد عميق در شعر او تعهد به شعار نمي‏گرايد . جز در يک دو مورد .از جمله در شعر دست کارگر :
اين دست درشت پينه بسته
پرورده کوشش است و کار است
خوني که به گردش است در وي
خون شرف است و افتخار است
(همان: 105)
و تا اندازه اي هم در شعر‏هاي با فرزند ايران (ص 109) و من با توأم (ص 111)
ب- تعهد اجتماعي ،عاطفي در شعر بهزاد
در اين حوزه از شعر بهزاد نمونه‏هاي فراوان مي‏توان به دست داد من به يک دو نمونه بسنده مي‏کنم :
در شعر جايگاه ما ( ص 80 از کتاب گلي بيرنگ ، مي‏نويسد :
در غمکدهاي که جايگاه من و ماست
هشدار که کارها نه بر وفق رضاست
چوب گنه نکرده همي‏بايد خورد
عذر سخن نگفته مي‏بايد خواست
در همين حوزه است که با « ريا » و نيرنگ به مبارزه برمي‏خيزد و بارها وبارها ، نيرنگ بازان و رياکاران را سرزنش مي‏کند و حتي دشنام مي‏دهد :
از هنر بيگانه ايم اما به نزد حق ستايان
اين هنر بس کاشنايي نيست با نيرنگ ما را
( ياد گار مهر : 184 )

و جاي ديگر خطاب به اينان مي‏گويد :
بازارتان اگر چه رواج است سال وماه
غير از متاع مکر ندارد دکانتان
هر دم به رنگي از خم حيلت برآوريد
جنسي که مشتري نرمد ز آستانتان
و در غزل رنگ ريا اين ستيز را به اوج مي‏رساند :
گر چهره بشوييد به هفت آب سرانجام
آن رنگ که بر جاست بجز رنگ ريا نيست
( گلي بيرنگ : 231 )
اما برجسته ترين تعهد اجتماعي بهزاد را بايد در شعر کعبه او سراغ کرد . کعبه قصيده اي در اوج فصاحت وسخنوري ودر همان حال حاوي نقد اجتماعي ژرفي است :
گر چه بس رنگ وجلا در کعبه گل ديده ام
جلوه گاه ذات حق را کعبه دل ديده ام
غالباً در کار گل غافل ز دنياي دلند
راهيان کعبه را منزل به منزل ديده ام
راست گويم هيچ يک را نيست با حق نسبتي
سود وسودا‏ها که در طي مراحل ديده ام
خارج اند انصاف اگر خواهي ز خط مستقيم
گر چه خود را نيز در اين قوم داخل ديده ام

ج) وطن‌دوستي و دشمن ستيزي :
در مقدمه گفتم که اين بخش از ژرف ساخت شعر بهزاد را خود به دو شاخه تقسيم مي‏توان کرد . بخشي که در آن عشق سوزان خود را به وطن بيان کرده است و بخش ديگري که در آن شهداي جنگ را ستوده و دشمنان وطن را دشنام داده است .
در مورد وطن ، شعر اي وطن : 113 از کتاب گلي بيرنگ :
تو يکي خوشتري مر از بهشت
اي وطن ، ور بهشت باشد هشت
راه من ، راه سرفرازي توست
وين نه راهي که باشدش برگشت
تو دل و ديده اي و جان و تني
نه همين کوه و جنگل ودر و دشت
مي‏توانم گذشت از سرجان
نتوانم وليک از تو گذشت
شعر زادو بوم از کتاب گلي بي رنگ : 118 يکي از بهترين شعرهاي مقاومت در طول سال‏هاي جنگ تحميلي است . برخي ابيات آن را را با هم بخوانيم :
غرش ميگ‏ها مرا در گوش
گويد اي مرد جاي ماندن نيست
خيزو تا پاي مي‏دهد بگريز
کز بلا يي چنين ، کسي ايمن نيست
هر کجا ره برند زصدمت وي
در امان هيچ کوي و برزن نيست
ور کسي زنده مانده است او را
برشهيدان مجال شيون نيست
با چنين حال زار و جسم نزار
بهر تو هيچ حيله و فن نيست
وربماني و جان زکف بدهي
جز تو را خون تو بگردن نيست
گويم آري هر آنچه گفتي هست
عزم رفتن وليک درمن نيست
نگريزيم ز دشمن ارچه مرا
دست وبازوي مرد افکن نيست
خانمان را به خصم نگذارم
خانه ام گر چه کم زگلخن نيست
آدمي‏بي وطن نيارد زيست
مرغ اگر هست بي نشيمن نيست
نکنم زاد وبوم خويش رها
که گرامي‏ترم زميهن نيست
گو بمان و به نام نيک بمير
چند گويي که جاي ماندن نيست

اودرمورد دشمن ستيزي در قطعه شعري در همين کتاب مي‏سرايد :
تيغ اگر در کف ندارم ، چنگ و دندانم که هست
خصم را گوگرسلاحم نيست ،ايمانم که هست
(گلي بيرنگ : 122)
د- تعهدات ديني بهزاد
بهزاد مسلمان معتقدي است . در ايمان خويش در تمام عمر استوار بوده است . همشهر‏ي او ابوالقاسم لاهوتي که او نيز شاعر بزرگي است با آن که در آغاز عمر براي اهل بيت رسول الله شعر‏هاي بلندي دارد اما همين که پايش به مسکو رسيد دست از اعتقاد‏هاي ديني خود برداشت و سرود : « پيش ما ديگر خدا از اعتبار افتاده است » اما بهزاد کتاب خود را با نام خدا آغاز مي‏کند .
براي حضرت امام علي (ع) ، حضرت فاطمه (س) ، حضرت رضا (ع) شعر مي‏سرايد . در ص 176 از کتاب گلي بيرنگ شعر يا علي را در دوازده بيت سروده است با مطلع :
نام زيباي تو شد ورد زبانم يا علي
تا به دفع هر غمي‏بخشد توانم يا علي
و آن را با اين بيت به پايان مي‏برد :
تا چو بهزادم به کف پروانه اي از مهر دوست
نيست پروايي ز روز امتحانم يا علي
يعني به روز امتحان و رستاخير ايمان دارد و در ص 227 همين کتاب مي‏نويسد :
نه عربده جو به مسند بيدادي ام
نه عشوه کنان به منبر ارشادي ام
آن ها که دل ز خلق جهان شاد کنند
ما تنها به ولايت علي دلشاديم
در کتاب يادگار مهر نيز در ص 88 مي‏سرايد :
آن کفر ستيز قهر مان کيست ؟ علي
وان شيفته عدل و امان کيست ؟ علي
در عرصه بي دادگري‏ها‏ي زمان
مظلوم ترين مرد جهان کيست ؟ علي
و در ص 170 همين کتاب در شعر ياد علي يازده بيت از تراوش‏هاي ذهن وقاد خود را به اظهار ارادت به آستان بلند سيد مظلومين و امام المتقين امير سخن حضرت ابوالحسن علي بن ابيطالب عليه صلوات الله الواهب اختصاص مي‏دهد .براي حضرت فاطمه (س) در ص 204 کتاب گلي بيرنگ در شعر‏ي به نام ام ابيها مي‏گويد :
دختي که شود مام پدر فاطمه است
و زحادثه شوي را سپر فاطمه است
زن را مه و مهر همسري نتوانند
معيار جلال زن اگر فاطمه است
اما عرض ادب به آستان حضرت ثامن الائمه را ضمن شعري به نام خراساني‏ها بيان مي‏کند :
روضه خلد برين است خراسان که در او
اثري نيست ز شيطان و ز شيطاني‏ها
ويژه کانجاست فرا برده سر کاخ ز ما
شهر يا ري به دو گيتي جهان باني‏ها
پاک فرزند پيامبر که به ايوان جلال
پور آذر پسر آردش به قرباني‏ها
والي ملک ولا خسرو اقليم رضا
کش رضا مي‏طلبد چرخ به درباني‏ها
که تا آخر قصيده در حدود 16بيت ديگر ، عشق خود به آن امام همام را اظهار مي‏دارد .( فصل نامه شعر گوهران ، 1387 : 67 و 68)
2. روساخت شعر بهزاد
بهزاد اگر چه چند شعر نيمايي ، هم در مجموعه گلي بيرنگ و هم در مجموعه يادگار مهر دارد اماشاعري کهن سراست خود نيز به اين نکته اشاره دارد و در پايان قطعه‏ي شعر کهن ، شراب کهن : 54 و 55 از مجموعه گلي بيرنگ مي‏گويد:
غم‏هاي کهنه تا بزدايد تو را زدل
شعر کهن بخوان و شراب کهن بنوش
در اغلب قالب‏هاي کهن از قصيده و قطعه و مثنوي و چهار پاره پيوسته و رباعي و حتي ترکيب و مستزاد در همين دو مجموعه گلي بيرنگ و يادگار مهر طبع آزمايي کرده است و در همه بسيار خوب از عهده برآمده است . روانشاد مهدي اخوان ثالث در باره شعر او نوشته است :
« نقد‏ها را اگر عياري مي‏گرفتند و نقادان و صيرفيان عصر کارشان قاعده و قراري چنانکه که سزاوار است نه قلابي و قلاشي و غل و غش اندازي و اندود گري و دغل بازي و قلب سازي و ناسره پردازي مي‏داشت يدالله بهزاد امروز ، جايش در صف مقدم و طراز اول و شهرت و قبول و رواج وعزت و حرمت و محبوبيت و مقبوليت بود ……..»
از ميان ژانرهاي گوناگون که بهزاد با توانايي بسيار به کاربرده است البته در غزل پيشتر و گمان مي‏کنم مجموعاً در شماره هم بيشتر است . غزل او را بايد ميانه ناميد . يعني نه غزل کهنه است و نه غزل نو .
زبان غزل او خراساني – عراقي و گاه عراقي – خراساني است . آرايه‏هاي لفظي در غزل او با کمال استادي و با ظرافت به کار رفته است . مثلاًدر غزل « شکسته پايي » (مجموعه گلي بيرنگ ص 88) در بيتي آورده است :
خوش اگر چه بود سازت نزدي رهي به قانون
ننواختي دلي را به نواي آشنايي
که با کلمات ساز ، زدن ،ره ،قانون ،نواختن ،نوا ،مراعات نظيرکرده است و همه يا نام ساز يا اصطلاحي موسيقيايي است . علاوه بر اين ها گاه چفت و بست سخن ، چنان سنجيده است که بي آن که بتوان اثري مشهود از بند وپيوند خاص يافت مي‏توان استواري و استحکام کلام را حس کرد . مثل ساروج که ملاط است و در برخي ساختمان‏هاي کهن بي آنکه به چشم آيد قطعه اي را استوار داشته است . و اين همان است که قدما به آن فخامت مي‏گفتند اين صفت در ژانرهاي ديگر شعر بهزاد شايد حتي چشمگيرتر از غزل او به چشم مي‏رسد :
زيرا ظرافت غزل ، فخامت کلام را اگر تحليلي نبرد روي آن توري نامرئي از ظرافت مي‏کشد که فخامت را اگر نگوييم محو ، ترد و نازک مي‏کند . ولي در قصيده‏هاي او استواري و فخامت بهتر و بيشتر به چشم مي‏آيد . بهزاد در قصايد خود سخنوري مطلقاً خراساني است شايد از آن رو که از آغاز با ياران خراساني خود روحاً نزديکتر بوده است . در قصيده‏ي خراساني‏ها ( ص 41 از کتاب گلي بي رنگ )مي‏گويد:
ديدم آن مايه محبت زخراساني‏ها
که

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید